مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
223
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اسير كرده ، نزد من آور . برطوس بمبارزت برآمد . در ميانهء او و ملكه ، جنگى سختتر از جنگ نخستين روى داده ، برطوس خويشتن را عاجز ديد . ولى از پيش او گريختن نميتوانست . آنگاه ملك شمشير به گردن او حواله كرده ، سرش چون گوى در ميدان بغلطيد . ملكه اسب بجولان آورده ، مبارز خواست . پدر ملكه با دلى مجروح و ديدهء گريان ، بانگ بر پسر سيمين زد كه : اى فسيان ، بمبارزت خواهر بدر شو و خون برادران ازو بخواه . در آن هنگام ، فسيان پيش آمده ، بر ملكه حمله كرد . ملكه پيش رفته ، به او گفت : اى دشمن خدا ، اكنون ترا ببرادرانت برسانم . آنگاه شمشيرى بسوى برادر بينداخت و هردو ساعد او را بريده ، ببرادرانش برسانيد . چون دليران و سرهنگان ديدند كه هرسه پسران ملك كشته شدند ، از ملكه بوحشت و هراس اندر گشتند و روى بگريختن نهادند . چون ملك پسران خود را كشته و لشكريان خود را گريزان ديد ، با خود گفت : اگر من بمبارزت ملكه بيرون روم ، او مرا نيز خواهد كشت . راى صواب اينست كه ما ازو طمع ببريم . در حال ، لگام اسب سست كرده ، بسوى شهر خويش بازگشت و در قصر خود قرار گرفت . بزرگان دولت خود را بخواست و از كردار دختر خود بر ايشان شكايت كرد . بزرگان دولت ، او را اشارت كردند كه كتابى بخليفه هرون الرشيد بنويسد و او را ازين قضيت آگاه كند . ملك اشارت ايشان