مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
224
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
صواب ديده ، كتابى بدين مضمون بنوشت كه : ما را دخترى بود مريم زناريه نام . يكى از اسيران عرب كه نور الدين مصرى نام داشت ، عقل او دزديده ، او را شبانگاه بيرون برده و بسوى شهر خويشتن آورده . تمناى من از احسان خليفه اينست كه دختر مرا پديد آورده ، برسولى امين سپارد و بسوى ما بازفرستد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك فرنگيان ، دختر خود ، مريم را از هرون الرشيد تمنا كرد . پس از آن بنوشت كه : اگر دختر را بسوى من بازفرستى ، در ازاء اين احسان ، نيمه مملكت روم را بشما بدهم . و خراج آن را بسوى شما بفرستم كه در آنجا مسجدها بنا كنيد . ملك چون كتاب بانجام رسانيد ، وزير جديد خود را كه در جاى وزير اعور بوزارت بنشانده بود ، فرمود كتاب را مهر كند و همچنان بزرگان دولت ، خط بگذاشتند . و به او گفت : اگر دختر من را بازآورى ، مملكت به تو بخشم . پس از آن ، كتاب بوزير داد . در حال ، روان شد و كوه و صحرا همىنورديد تا ببغداد برسيد . سه روز از بهر راحت در مكانى فرود آمده ، پس از آن بقصر هرون الرشيد رفت و دستورى خواسته ، در پيشگاه خليفه حاضر شد و آستانهء خليفه ببوسيد و كتاب ملك فرنگيان بخليفه داده ، هديتها عرضه داشت . خليفه چون كتاب بخواند ، وزير خود را فرمود كه نامها به همه بلاد مسلمانان بنويسد و نام و نشان مريم و نور الدين را ياد نمايد و بنويسد كه هركس ايشان را دريابد ، گرفته ، بسوى خليفه بفرستد . و زينهار كه كسى در كار مسامحت كند و غفلت ورزد . پس از آن كتابها مهر كرده ، بسوى حاكمان بلاد فرستاده و فرستادگان بجستجوى مريم و نور الدين روان شدند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما نور الدين و مريم زناريه پس از كشته شدن پسران ملك فرنگ و