مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

222

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ور بخيار و كدو نهند چو رستم * پشت بخيل عدو دهند چو گرگين عاجز و مسكين هرچه دشمن و بدخواه * دشمن و بدخواه هرچه عاجز و مسكين چون مريم از نور الدين اين ابيات بشنيد ، تبسم كرد و گفت : اى خواجه ، تو در مكان خويش قرار گير كه من شر ايشان از تو بازگردانم ، اگرچه فزون از ستاره باشند . در حال ، ملكه عنان اسب از دست رها كرد و بنور الدين گفت : تو نيز اسب خود را سوار شو و از پى من بيا كه اگر ما از خصم بگريزيم ، تو خود را از افتادن نگاه دار . چون ملك ، دختر خود را بديد ، او را بشناخت و روى بپسر بزرگ خود كرده ، گفت : اى برطوط ، اين خواهر تست كه بر ما حمله آورده . تو بمبارزت او بيرون رو . اگر بر وى ، ظفر يا بى بهر عقوبتش كه خواهى بكش . در حال ، برطوط بمبارزت خواهر بشتافت و با او ملاقات كرده ، گفت : اى مريم ، دين پدران ترك كردى و بدين اسلام تابع گشتى . سوگند اگر ازين دين بازنگردى ، ترا ببدترين عقوبت بكشم . مريم از سخن برادر بخنديد و به او گفت : به خدا سوگند من از دين محمد بن عبد اللّه بازنگردم ، اگرچه ساغر مرگ بنوشم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، برطوط از خواهر خود اين سخن بشنيد . در خشم شد و بر وى حمله كرد و آتش جنگ در ميان ايشان شعله‌ور گشت و ديرگاهى مريم با اطلاعاتى كه بفنون حرب داشت ، او را رد ميكرد تا اينكه برطوط مانده شد و قوتش برفت . آنگاه ملكه شمشير بر فرق او حواله كرده ، او را دونيمه ساخت . پس از آن ملكه در ميدان جولان كرده ، مبارز خواست . چون ملك ، پسر بزرگ خود را كشته ديد ، طپانچه بر سر خود زد و جامه بر تن خود بدريد و بانگ بر پسر اوسط زد كه : اى برطوس ، بمبارزت خواهر بشتاب و خون برادر بگير و او را