مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
219
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هشتصد و نودم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، و اما نور الدين بدروازه شهر ، لگام اسبها بدست گرفته ، در انتظار ملكه بنشست و خواب برو چيره شد . از قضا در آن ايام ، ملوك جزاير ، زر و مال بعياران بذل كرده بودند كه هردو اسب ملك يا يكى از آنها را دزديده ، ببرند . و در آن هنگام ، غلامك سياه كه ملوك ، او را وعدهء مال داده بودند كه اسبان ملك را ببرد و ديرگاهى بود كه غلامك خود را در آن شهر ميداشت . چون در اصطبل ملك بودند ، دزديدن آنها نميتوانست . پس از آنكه ملك آنها را بوزير اعور بخشيد ، وزير آنها را باصطبل خود برد . غلامك فرحناك شد و در بردن اسبها طمع كرد و با خود گفت : سوگند كه اكنون اسبها را بدزدم . پس از آن غلامك سياه در همانشب به قصد بردن اسبها قصد اصطبل وزير كرد و همىرفت كه ناگاه نور الدين را ديد كه خفته و لگام اسبها در دست گرفته . لگام از سر اسبها بيرون كرد و همىخواست كه يكى را سوار گشته ، ديگرى را براند كه ناگاه ملكه برسيد . غلامك را نور الدين گمان كرد . يكى از خرجينها به او داد و خرجين ديگر بر اسب نهاد . و غلامك خاموش بود . پس از آن ملكه از دروازهء شهر بيرون شد و غلامك خاموش بود . ملكه پرسيد : اى خواجه نور الدين ، چرا سخن نمىگوئى ؟ غلامك غضبناك گشته ، با ملكه گفت : اى كنيزك ، چه ميگوئى ؟ ملكه چون آواز زشت و درشت غلام را بشنيد ، دانست كه او نور الدين نيست . سر پيش برده ، او را نظاره كرد . صورت زشت او را بديد . جهان در چشمش تاريك گشته ، به او گفت : اى شيخ بنى حام ، نام تو چيست ؟ غلامك جواب داد : مرا نام ، مسعود و دزد خيلها هستم . ملكه هيچ نگفت و بچالاكى ، شمشير بركشيده ، او را دونيمه كرد و بجستجوى نور الدين بازگشت . نور الدين را در همان مكان خفته يافت كه لگامها در دست داشت .