مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

220

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آنگاه ملكه از اسب به زير آمده ، نور الدين را بيدار كرد . و نور الدين هراسان بيدار گشته ، گفت : اى خاتون ، الحمد للّه كه بسلامت بازآمدى . ملكه گفت : برخيز و بر اسب سوار شو و خاموش باش . نور الدين برخاسته ، سوار شد و ملكه بر اسب ديگر بنشست و از شهر بدر آمده ، ساعتى برفتند . آنگاه ملكه با نور الدين گفت : نگفتمت كه مخواب ؟ هركه بخوابد ، هرگز رستگار نشود . نور الدين گفت : اى خاتون ، مرا چون خاطر برآسود ، اندكى بخفتم . مگر چه روى داده ؟ ملكه ، حكايت غلام بر وى فروخواند . نور الدين شكر بجا آورد و بسرعت همىرفتند تا بغلام كه ملكه كشته بود ، برسيدند . ملكه با نور الدين گفت : از اسب فرود آى و اسلحهء او را بگير . نور الدين نگاه كرده ، غلامك را ديد كه مانند غول بر خاك غلطيده . گفت : اى خاتون ، من از اسب نتوانم فرود آمد و بنزديك او نتوانم رفت . ملكه ، خود فرود آمد ، اسلحهء او را بگرفت . نور الدين كردار ملكه را سپاس گفت و بقيت آن شب را ميرفتند تا بامداد شد و آفتاب برآمد . بمرغزارى برسيدند كه در خرمى بدانسان بود كه شاعر گفته : چمنهاى او را ز نزهت رياحين * روشهاى او را ز خوبى صنوبر بگاه بهار اندرو روى لاله * بوقت خزان اندرو چشم عبهر ز دستان قمرى درو بانگ عنقا * ز آواز بلبل درو زخم مضمر درختانش از عود و برگ از زمرد * نباتش ز مينا و خاكش ز عنبر در آن هنگام ملكه با نور الدين از بهر راحت در آن مرغزار فرود آمدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكهء مريم با نور الدين در آن مرغزار فرود آمده ، از ميوه‌هاى آن سرزمين بخوردند و از نهرهاى آن مكان بنوشيدند و اسبها را از بهر