مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
218
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اصطبل را فروبست و اسبها را بدروازهء شهر برده ، بانتظار ملكه بنشست . على نور الدين مصرى را كار بدينجا رسيد . و اما ملكه بسوى حجلهء كه در قصر از بهر او ترتيب داده بودند ، برفت . وزير اعور را ديد كه بر بسترى از پرنعام نشسته و بمتكاى ديبا تكيه كرده . ملكه چون او را بديد ، با پروردگار مناجات كرده ، گفت : بارخدايا ، او را از من به مقصود مرسان و پس از پاكى ، مرا در پليدى ميفكن . پس از آن ملكه روى بوزير كرده ، به او مودت آشكار كرد و در پهلوى او بنشست و با او ملاطفت كرده ، گفت : اى خواجه ، اين چه سرگرانى است كه با من دارى ؟ اى خواجه ، اگر تو بنزد من نيائى و با من سخن نگوئى ، من نزد تو آيم و با تو سخن گويم . وزير جواب داد : اى ملكه ، من از خادمان و پستترين غلامان تو هستم . ولى مرا سخن نگفتن از شرمسارى است . ملكه گفت : اين سخنان يكسوى نه . ماكول حاضر آور . در حال ، وزير بانگ بر غلامان و كنيزكان زد و خوردنى بخواست . كنيزكان سفره بگستردند و خوردنيهاى لذيذ و گوناگون فروچيدند . ملكه دست بسوى سفره برده ، خوردنى بخورد . چون از خوردن طعام فارغ شدند ، كنيزكان ، سفره برداشتند و شربت بنهادند . ملكه دست در جيب برده ، قرصهء بنگ مغربى بدر آورد و وزير را غافل كرده ، بنگ در قدح بوزير داد . وزير را از غايت فرح ، عقل پريدن گفت و قدح گرفته ، بنوشيد . هنوز شربت در اندرونش جاى نگرفته بود كه مانند مردگان بيفتاد . آنگاه ملكه برخاست . دو خرجين بزرگ را از چيزهاى گرانقيمت و سبكوزن پر كرد و از بهر خوردن نيز توشهء برداشت و اسلحهء جنگ پوشيده ، از براى نور الدين نيز جامهاى فاخر و آلات حرب ، آنچه ميسر بود ، برداشت و هر دو خرجين بدوش گرفته ، بسوى نور الدين روان شد . ملكه را كار بدينجا رسيد . و اما نور الدين ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .