مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

215

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و هشتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، در وقتى كه دختر وزير گوش باشعار نور الدين ميداشت ، مريم زناريه در قصرى كه وزير از بهر او بنا كرده بود ، محزون و ملول نشسته ، ميگريست . دختر وزير را ملالت او ياد آمد . در حال ، برخاسته ، بسوى مريم شد كه او را از حديث آن پسر باخبر كند و ابياتى كه ازو شنيده بود ، با مريم بازگويد . مقارن آن حال ، مريم نيز كسى از پى او بفرستاد . در حال ، دختر وزير نزد مريم شد . او را ديد كه سرشك از چشمان همىريزد و اين ابيات همىخواند : بيا كه دمبدمت ياد ميرود هرچند * كه ياد آب بجز تشنگى نيفزايد بانتظار تو آبى كه ميرود از چشم * به آب ديده نماند كه چشمه ميزايد من آن قياس نكردم كه زور بازوى عشق * عنان عقل ز دست حكيم بربايد دختر وزير گفت : اى ملكه ، از بهر چه گريانى ؟ ملكه چون سخن او بشنيد ، ايام وصال بخاطر آورده ، اين دو بيت برخواند : روزگار خرم و خوش بگذرانم گر مرا * با مساعد يار بنشاند مساعد روزگار ز آرزوى آن‌كه گيرم در كنار آن ماه را * شد كنارم ز آب ديده راست چون درياكنار دختر وزير گفت : اى ملكه ، تنگ‌دل و محزون مباش . برخيز تا بمنظرهء قصر شويم كه در اصطبل ما جوانى است نكوروى و سروقامت و شيرين‌گفتار . گويا كه او عاشقى است از يار جدا گشته . مريم گفت : بكدام علامت دانستى كه او عاشق است ؟ دختر وزير گفت : اى ملكه ، او شب و روز شعرهاى عاشقانه ميخواند . ملكه با خود گفت : اگر سخن دختر وزير راست باشد ، او عاشق حزين ،