مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
216
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
على نور الدين خواهد بود . در حال ، ملكه برخاسته ، با دختر وزير بمنظره نظاره كرده ، چشمش بخواجه خود ، نور الدين افتاد . ديد كه از رنج عشق و محنت جدائى ، نزار گشته و اين شعر همىخواند : جانا دلم ز عشق تو پالوده شد همه * پالوده شد و زود خم آلوده شد همه شخصى كه دى بوصل تو آسوده داشتم * امروز در فراق تو فرسوده شد همه چون ملكه ، نور الدين را بديد و ابيات بشنيد ، كار خويش از دختر وزير پوشيده داشت و به او گفت : سوگند كه مرا گمان اين بود كه تو از بهر دلتنگى من معالجتى خواهى كرد . مرا دل ازين كارها نگشايد . پس در حال برخاسته ، به مكان خود بازگشت و دختر وزير نيز از پى كار خود رفت . و اما ملكه ساعتى صبر كرده ، پس از آن بسوى منظره بازگشت و خواجه نور الدين را ديد كه با حسرت و اندوه ، سرشك از چشمان همىريزد و اين ابيات همىخواند : اى دوست غم تو برد هوشم * بگذاشت چو ديگ پر ز جوشم بىروى تو خسته گشت چشمم * بىگفت تو بسته گشت گوشم خونست ز حسرت تو اشكم * زهر است ز اندوه تو نوشم چون ملكه ، ابيات از نور الدين بشنيد ، سرشك از ديده فروريخت و اين دو بيت برخواند : كند بدوزخ اگر جاى چون تو غلمانى * بهشتى از سر سوداى حور عين خيزد ز هرزمين كه فتد عكس عارض تو به دو * قسم بجان تو يك عمر ياسمين خيزد چون نور الدين آواز ملكه بشنيد ، سخت بگريست و با خود گفت : به خدا سوگند اين آواز بآواز ملكه همىماند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .