مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

214

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

معالجت اين اسب عاجز بودند . پس از آن وزير ، خود پيش رفته ، بند از نور الدين برداشت و حلهء فاخر بر وى پوشانيد و او را امير اصطبل خود گردانيد . قضا را از قصرى كه وزير از بهر مريم بنا كرده بود ، بمكانى كه نور الدين در آنجا نشسته ، منظره‌ها بود . پس نور الدين روزى چند در اكل و شرب و عيش و طرب نشسته بود ، خادمان اصطبل را امر و نهى ميكرد و همه‌روزه در خدمت اسبها كوشش بجا مياورد . و وزير اعور ، دخترى قمرمنظر داشت كه بآهوى رميده همىمانست . اتفاقا روزى از روزها در منظرهء كه به مكان نور الدين مىنگريست ، نشسته بود . شنيد كه نور الدين به اين ابيات ، مترنم است : چه حيله سازم كز من گسست يار سلام * چه چاره ورزم كز من بريد دوست پيام بريده گشت و گسسته دل از برم تا دوست * بريده كرد پيام و گسسته كرد سلام گرفت دامن من هجر نابرآورده * هنوز سر ز گريبان وصل دوست تمام ز ناله نيست مرا راحت و نشاط و طرب * ز نوحه نيست مرا لذت شراب و طعام ز روزگار بنالم كه روزگار بعمد * همىز كام دلم را جدا كند ناكام چون نور الدين ابيات بانجام رسانيد ، دختر وزير با خود گفت : سوگند كه اين جوان مسلمان ، جوانى است نكوروى . ولى عاشقى است كه از يار جدا گشته . كاش ميدانستم كه معشوق او چون خودش نكوروست يا نه ؟ اگر معشوق او چون خودش نكوروى باشد ، سرشك ريختن و ناليدن او بجاى خواهد بود ، و گرنه عمر ضايع ميگذرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .