مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
213
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اسب ديگر كه رفيق او بود ، جدا شد ، فريادى برآورد كه مردمان ازو بترسيدند و پيوسته فرياد همىكرد . وزير دانست كه شيههء او را سبب ، جز جدائى آن از اسب ديگر نيست . آنگاه نزد ملك رفته ، او را ازين كار آگاه نمود . ملك چون سخن او تحقيق كرد ، گفت : در وقتى كه حيوان لا يعلم بجدائى شكيبا نشود ، خداوندان خرد و هوش چگونه بجدائى صبر توانند كرد ؟ پس از آن ملك فرمود كه آن اسب ديگر باصطبل وزير اعور ، شوهر مريم برند و خادمان را گفت به او بگويند كه اين اسب را از بهر خاطر دختر خود به تو بخشيدم . پس در هنگامى كه نور الدين در اصطبل بقيد اندر نشسته بود ، به آن دو اسب نظاره كرده ، يكى از آنها را ديد كه در چشمان او علتى هست . او را معرفت تمام به حالت چارپايان و معالجت آنها بود . با خود گفت : به خدا سوگند اكنون هنگام فرصت است . برخاسته ، با وزير ميگويم كه من چشمهاى اين اسب ، معالجت توانم كرد . آنگاه كارى كنم كه چشمان اسب تلف شود و بدان سبب ، وزير ، مرا بكشد كه شايد ازين زندگانى ناخوش خلاص شوم . چون وزير باصطبل درآمد ، نور الدين گفت : اى وزير ، اگر من اين اسب را معالجت كنم ، با من چه خواهى كرد . وزير جواب داد : بجان تو سوگند اگر تو او را معالجت كنى ، از كشتنت آزاد كنم . نور الدين گفت : بفرما تا دست از من بگشايند . وزير بگشودن دست او فرمان داد . در حال ، نور الدين برخاسته ، پارچهء شيشه نرم بگرفت و بآهكش بياميخت و به آب پياز عجين كرده ، بچشمان اسب بگذاشت و با دستارچه فروبست و با خود گفت : همين دم چشمهاى اسب از حدقه بيرون آيد و مرا بدان سبب بكشند و من راحت يابم . پس از آن نور الدين آن شب را نخفت و بتضرع و زارى سر برده و ميگفت : اى پروردگار ، علم تو از مسئلت من بىنياز است . پس چون بامداد شد ، وزير باصطبل آمده ، دستارچه از چشمان اسب بگشود . بقدرت پروردگار ، چشمهاى او را بىعيب يافت . آنگاه وزير گفت : اى جوان مسلمان ، سوگند كه من از كار تو شگفت ماندم . كه همه بيطاران شهر ما از