مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
20
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، حسن در هراس شد و گونهاش زرد گشت و با دختركان گفت : اى خواهران ، شما را به خدا سوگند مىدهم كه در كشتن اين پليدك مرا يارى كنيد . كه او اينك حاضر آمده و مسلمانى را از فرزندان بزرگان اسير كرده ، قيدهاى گران بر وى نهاده ، او را بگونه گونه عذابها ميآزارد . و اكنون قصد من اينست كه آن پليدك را بكشم و انتقام خود از وى بكشم و اين جوان را از عذاب او برهانم تا آن جوان به وطن خويش بازگردد و خداى تعالى درين كار شما را پاداش دهد . دختران گفتند : اى حسن ، از بهر خدا و بخاطر تو بجان خواهيم كوشيد . آنگاه ايشان نقابها بر رخ افكنده و اسلحهء جنگ بپوشيدند و از براى حسن نيز اسبى از بهترين خيل حاضر آوردند و اسلحهء كامل ، او را دادند . پس از آن همگى روان گشته ، مجوس را ديدند كه اشترى كشته و پوست از وى برداشته است و جوان را عقوبت مىكند و ميگويد : كه در ميان اين پوست شو . در آن هنگام ، حسن از عقب مجوس بيامد . و او را بر وى آگاهى نبود . حسن بانگ بر مجوس زد و گفت : اى پليدك ، دست نگاه دار . مجوس روى بر وى كرده ، حسن را بديد . به او گفت : اى فرزند ، چگونه خلاص شدى و بدين مكان چگونه آمدى ؟ حسن گفت : اى زنديق ، مرا خداى تعالى خلاص داد . اكنون تو گرفتار گشتهء و خداى تعالى از تو انتقام خواهد كشيد . كه تو خود گفتى هركس بنان و نمك خيانت كند ، خداى تعالى از او انتقام كشد . چون تو بنان و نمك خيانت كردى ، ترا خداى تعالى در دست من گرفتار كرد و ترا خلاصى محالست . مجوس به او گفت : اى فرزند ، تو در نزد من از جان عزيزترى . حسن بسخنان او گوش نداشت و پيش رفته ، با شمشير بكمر او زده ، او را دونيمه كرد . پس از آن از اسب فرود آمده ، انبانى را كه با مجوس بود ، بگرفت و او را گشوده ، طبل بدر آورد و طبل