مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
191
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برود كه شما و او امشب مهمان من هستيد كه در نزد من همهگونه ميوه و طعام و ريحان مهياست . امشب همهء شما از قدوم خود ، مرا سربلند سازيد . بازرگانان گفتند : اى خواجه نور الدين ، يك امشب با ما باش تا ساعتى حديث گوئيم و در منزل اين فرنگى كه مردى سخى و جوانمرد است ، بسر بريم . پس از آن ، بازرگانان او را سوگند دادند و از رفتن خانهء خويش منعش كردند . در حال برخاسته ، دكانها فروبستند و نور الدين را با خويشتن برداشته ، با فرنگى برفتند و بخانهء وسيع و منقش برسيدند . فرنگى ، ايشان را در ايوان خانه نشانيد و سفرهء مصور كه از صنايع غريبه بود ، بگستردش . از آن ظرفهاى قيمتى چينى و بلور در سفره فروچيده و نقلهاى گوناگون بنهاد و بكشتن گوسپندى فربه بفرمود . آنگاه آتش افروخته ، از آن گوشت بريان كرد و ببازرگانان و بعلى نور الدين همىخورانيد . تا اينكه نور الدين را خواب چيره شد . چون فرنگى او را در خواب و خستگى غرق يافت ، به او گفت : اى نور الدين ، امشب ما را سربلند ساختى . هزار آفرين بر تو باد . پس فرنگى او را بسخن گفتن مشغول كرد و به دو نزديكتر گشته ، در پهلوى او بنشست و عقل او را ساعتى بحديث گفتن بدزديد . آنگاه گفت : اى خواجه نور الدين ، كنيزى را كه يك سال پيش ازين در حضرت بازرگانان بهزار دينار شرى كردهء ، پنج هزار دينارش ميفروشى كه چهار هزار دينار سود كنى ؟ نور الدين جواب داد : حاشا و كلا . فرنگى پيوسته بمالش ترغيب همىنمود تا اينكه قيمة كنيز بده هزار دينار رسانيد . نور الدين در برابر بازرگان از روى بيخودى گفت : كنيزك را فروختم . ده هزار دينار زر بياور . فرنگى از اين سخن فرحناك گشته ، بازرگانان را گواه گرفت و آن شب را با عيش و نوش بروز آوردند . چون بامداد شد ، فرنگى بانگ با غلامان زد . غلامان ، مال حاضر آوردند . فرنگى ده هزار دينار زر سرخ بشمرد و گفت : اى نور الدين ، زرها بگير كه اين قيمة كنيزكى است كه دوش در حضرت بازرگانان به من فروختهء . نور الدين گفت : پليدك ، من چيزى نفروختهام . دروغ همىگوئى . مرا كنيزى نيست . فرنگى گفت :