مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
192
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
تو او را بيع كردى و اين بازرگانان ، گواه منند . بازرگانان گفتند : اى نور الدين ، ما گواهيم كه تو كنيز خود را بده هزار دينار فروختى . برخيز و قيمة بستان و كنيزك بده كه خداى تعالى بهتر از آن كنيزك به تو خواهد رسانيد . اى نور الدين ، تو اين كنيز را بهزار دينار خريده بودى و يك سال و نيم است كه شب و روز با او بسر مىبرى و هرروز آن كنيز ، زنارى ميساخت كه آن زنار ببيست دينار ميفروختى . اكنون كه او را بده هزار دينار شرى ميكنند ، نه هزار دينار منفعت تست و هيچ سود ازين بيشتر نخواهد بود . اگر تو او را دوست ميدارى ، ديرگاهيست كه در وصال او بودى . اكنون قيمة بستان و كنيزكى بهتر ازو شرى كن و يا دخترى از دختران بازرگانان بزنى بياور و نيمى ازين قيمة در مهر آن دختر بده و نيمهء ديگر سرمايه كن . و پيوسته بازرگانان ازين گونه سخنان با نور الدين ميگفتند تا اينكه نور الدين ، ده هزار دينار قيمة كنيزك بستد . در حال ، فرنگى ، قاضى و گواهان حاضر آورده و حجت بيع و شرى بنوشتند . نور الدين را كار باينجا رسيد . و اما مريم زناريه به انتظار خواجهء خود همىگريست . چون شيخ عطار ، آواز گريستن او بشنيد ، زن خود بسوى او فرستاد . زن عطار بنزد او شد و سبب گريستن بازپرسيد . مريم گفت : اى مادر ، نيمى از شب گذشته و هنوز خواجهام بازنگشته ، مرا بيم از آنست كه كسى در شرى كردن من به او حيلت كند و مرا بفروشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، زن عطار به او گفت : اى خاتون ، اگر خانه پر از زر كنند ، نور الدين از محبتى كه با تو دارد ، ترا نخواهد فروخت . بسا هست كه از شهر مصر ، جماعتى آمده باشند و او را در نزد خويشتن نگاه داشته باشند . على الصباح انشاء اللّه بسوى تو خواهد آمد . تو اكنون حزن از دل بيرون كن و من