مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
190
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به من بگوى اين جبه ، صنعت كيست ؟ نور الدين جواب داد : اين صنعت مادر منست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون در جواب فرنگى نور الدين گفت اين صنعت مادر منست ، فرنگى پرسيد : او را ميفروشى كه قيمة گران از من بستانى ؟ نور الدين جواب داد : اى پليدك ، او را نه به تو ميفروشم و نه به ديگرى . كه اين بنام من ساخته شده . فرنگى گفت : او را به من به فروش كه من همين ساعت قيمة آن را پانصد دينار بدهم و كسى كه او را ساخته ، يكى ديگر از بهر تو بسازد . نور الدين جواب داد : من هرگز او را نميفروشم . كه درين شهر ، او را نظير و مانند نيست . فرنگى گفت : اى خواجه ، او را بششصد دينار زر خالص مىفروشى يا نه ؟ و پيوسته ، قيمت همىافزود تا بنهصد دينار رسانيد . نور الدين گفت : خداى تعالى مرا بفروختن او محتاج نكرده . من او را نخواهم فروخت . اگرچه به دو هزار دينار باشد . و آن فرنگى همواره نور الدين را بمال ترغيب ميكرد تا اينكه قيمة بهزار دينار رسانيد . آنگاه جماعتى از بازرگانان گفتند : اگر نور الدين نفروشد ، ما اين جبه به تو فروختيم . قيمة بشمار . نور الدين گفت : هرگز نفروشم . يكى از بازرگانان گفت : اى فرزند ، اگر اين جبه را قيمت بيشتر دهند و طالب آن بسيار باشد ، يك صد دينار خواهد بود . اكنون اين فرنگى ، او را هزار دينار قيمت داده ، نهصد دينار سود تست . كدام سود از اين بيشتر خواهد بود ؟ مرا راى اينست كه او را بهزار دينار بفروشى و كسى كه او را ساخته ، يكى ديگر از بهر تو بسازد . آنگاه ترا هزار دينار ازين مردك منفعت خواهد بود . نور الدين از بازرگانان شرم كرده ، جبه بفرنگى بهزار دينار بفروخت و قيمة بستد . پس از آن خواست كه بسوى كنيزك رود و او را از حكايت فرنگى آگاه كند . فرنگى گفت : اى حاضران ، نور الدين را نگذاريد