مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

184

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هزار دينار كه در قيمة تو شمردم ، ديگر مالى نيست . كنيز گفت : ترا درين شهر ، صديقى هست كه ازو پنجاه درم وام گرفته ، نزد من آورى تا با تو گويم كه چكار كنى ؟ نور الدين جواب داد : صديقى جز عطار ندارم . در حال برخاسته ، بسوى عطار رفته ، او را سلام داد . شيخ عطار رد سلام كرده ، گفت : اى فرزند ، امروز با هزار دينار چه خريدى ؟ نور الدين گفت : اى عم ، كنيزكى شرا كرده‌ام . عطار پرسيد : مگر تو ديوانهء كه بهزار دينار يك كنيز خريدى ؟ كاش من ميدانستم كه او چگونه كنيزيست . نور الدين جواب داد : اى عم ، او دختركى است فرنگىزاده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شيخ به او گفت : اى فرزند ، بدان كه بهترين فرنگىزادگان در شهر ما يك‌صد دينار قيمة دارند . درين كنيز با تو حيلت كردند . على الصباح ببازارش ببر و او را به فروش . اگر زيان كنى ، دويست دينار زيان خواهى كرد و چنان پندار كه دويست دينار از تو دزد برده است . نور الدين جواب داد : اى عم ، راست ميگوئى . و لكن ميدانى كه مرا جز آن هزار دينار ، مالى نبود . و اكنون چيزى ندارم كه صرف كنم ، اگرچه يك درم باشد . همىخواهم كه از روى فضل و احسان ، پنجاه درم به من وام دهى كه تا فردا آن را صرف كنم . چون فردا او را بفروشم ، درمهاى تو بازپس دهم . شيخ گفت : اى فرزند ، تو خوردسالى و اين كنيز ، نكوروست . بسا هست كه ترا خاطر به او متعلق گشته و فروختن او بخويشتن هموار نتوانى كرد و ترا مالى نيست كه به دو صرف كنى و اين پنجاه درم نيز تمام خواهد شد . پس از آن دوباره از من وام خواهى گرفت . باز تمام گشته ، بار سيمين و چهارمين تا ده كرّت از من وام گرفته ، صرف خواهى كرد . اگر پس از آن نزد من آئى ، بسوى تو نگاه نخواهم نمود . آنگاه شيخ پنجاه درم بنور الدين بداد .