مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
183
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس از آن كنيزك بنور الدين نظاره كرده ، به او گفت : اى خواجه ، ترا به خدا سوگند مىدهم آيا من خوبروى هستم ؟ على نور الدين جواب داد : اى شمسهء خوبان ، مگر در جهان بهتر از تو كسى هست ؟ كنيزك گفت : از چهرو بازرگانان ، قيمة من بيفزودند و تو هيچ سخن نگفتى ؟ گويا كه ترا از من پسند نيامد ؟ نور الدين جواب داد : اى خاتون ، اگر من در شهر خود بودم ، ترا بتمامت مال خود شرى ميكردم . كنيزك گفت : اى خواجهء من ، من با تو نمىگويم كه مرا بقيمة گران بخر و لكن بپاس خاطر من چيزى بقيمة من بيفزاى . نور الدين از سخن كنيزك شرمگين گشت و بدلال گفت : او را قيمة به چند رسيده ؟ دلال جواب داد : قيمتش بنهصد و پنجاه دينار رسيده و اما خراج سلطان بذمت بايع است . نور الدين گفت : او را بهزار دينار به من ده . مزد دلالى را نيز از بايع بگير . آنگاه كنيزك پيش رفته ، خود گفت : من خود را به اين جوان نكوروى فروختم . از حاضران يكى گفت : مبارك است . و ديگرى گفت : شايسته يكديگرند . و يكى ديگر گفت : پليد بن پليد است كسى كه پس ازين بقيمة بيفزايد . نور الدين بحيرت درمانده بود كه دلال ، قاضى و گواهان حاضر آورده و صيغهء بيع و شرى بنوشتند و كنيزك را بنور الدين سپردند و به او گفتند : خدا او را بر تو مبارك كند كه تو او را شايستهء و او سزاوار تست . در آن هنگام نور الدين از بازرگانان شرم كرده ، هزار دينار كه بشيخ بوديعت سپرده بود ، بگرفت و در قيمة كنيز بشمرد و كنيزك را بخانهء شيخ عطار بياورد . چون كنيزك به خانه اندر شد ، بساط كهنه در آنجا گسترده يافت . بنور الدين گفت : اى خواجه ، مگر مرا در نزد تو چندان منزلت نبود كه مرا بخانهء اصلى خويشتن برسانى ؟ نور الدين گفت : اى نكوروى ، به خدا سوگند خانهء كه من در آن ساكنم ، همين است . و اين هم ملك شيخ عطار است كه اين مكان از بهر من منزل داده و من مثل تو غريبم و از بازرگانزادگان مصرم . كنيزك گفت : اى خواجه ، خانهء محقر نيز ما را كافيست تا به شهر خود بازگردى . و لكن اى خواجه ، برخيز و پارهء خوردنى حاضر آور . نور الدين گفت : اى نكوروى ، مرا جز آن