مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
169
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هشتصد و شصت و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، باغبان ، دخترى ، نوازنده آورد كه در حسن و جمال و قد بااعتدال ، تو گفتى كه ازين بيت ، مقصود همانست : سرو را ماند و بارش همه مشك سمنست * ديدهء سرو كه مشك و سمنش بار بود پس از آن باغبان به آن دخترك گفت : اى شمسهء خوبان و اى خاتون نيكوان ، ما را از حاضر آوردن تو بدين مكان مقصود اينست كه در اين بزم ، بنوازى . دخترك گفت : اگر مرا آگاه كرده بودى . آنچه با خود داشتم ، ميآوردم . باغبان گفت : اى خاتون ، من بازگشته ، آن را مىآورم . دختر گفت : بسيار خوب ، چنان كن . باغبان گفت : نشانهء به من ده . دخترك دستارچهء بوى داد . باغبان در حال بيرون رفت و بسرعت بازگشت و با خود ، كيسهء حرير سبز بياورد . دختر كيسه گرفته ، بگشود و از كيسه ، سى و دو پارچه چوب عود قمارى فروريخت و آن پارچهاى چوب را بهم پيوسته ، عودى شد از صنعت هنود . پس از آن دخترك ، عود به كف گرفته ، تارهاى او را استوار كرد و او را در كنار گرفته ، راهى چند بزد و