مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
170
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به راه نخستين بازگشت و اين ابيات برخواند : اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت * و آهنگ بازگشت به راه حجاز كرد ساقى بيا كه شاهد رعناى صوفيان * ديگر بجلوه آمد و آغاز ناز كرد زاهد مكن ملامت رندان كه در ازل * ما را خدا ز زهد و ريا بىنياز كرد چون نور الدين اين ابيات از دختر بشنيد ، به چشم محبت بر وى نگريست و مهرش به دو بجنبيد . چنان كه از غايت عشق ، نزديك شد كه عنان طاقتش از كف بيرون رود و دخترك نيز بدانسان شد . از آنكه دختر بحاضران نظاره كرده ، نور الدين را در ميان ايشان مانند ماه در ميان ستارگان يافت كه او خوشگفتار و سرو رفتار و بديع الجمال بود ، چنان كه شاعر گفته : گر مشك زرهوار بود مشك زرهور * ور سيم سمنبوى بود سرو سمنبر ماه است ترا چهره و مشك است ترا زلف * سرو است ترا قامت و سيم است ترا بر چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و شصت و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، على نور الدين چون ابيات از دختر بشنيد ، از فصاحت او در عجب شد و به اين دوبيتى ، او را جواب گفت : جز ما اگرت عاشق شيداست بگو * ور ميل دلت بجانب ماست بگو گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو * گر هست بگو نيست بگو راست بگو