مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

160

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ارغوانيش زعفرانى گشت . چون طاقت شكيبائيش نماند ، رسولى نزد پسرعم خود ، هرون الرشيد فرستاده ، معذرت خواست و بگناه خويش اعتراف كرد و اين دوبيتى نيز بنوشت : ناكرده گناه در جهان كيست بگو * آن كس كه گنه نكرده چون زيست بگو من بد كنم و تو بد مكافات دهى * پس فرق ميان من و تو چيست بگو چون كتاب سيده زبيده را خليفه بخواند ، دانست كه سيدهء زبيده بگناه خود اعتراف كرده ، معذرت هميخواهد . بمقام بخشايش آمد و از گناه سيده درگذشت و بر وى ببخشيد . سيده زبيده را فرحى بزرگ روى داد . پس از آن ، خليفه هرون الرشيد از بهر خليفهء صياد در هرماهى پنجاه دينار مرتب داشت و او را بنواخت . آنگاه خليفه صياد خواست كه از نزد خليفه بيرون آيد . زمين بوسيد و بيرون آمده ، با تكبر همىرفت . چون بدر قصر رسيد ، خادمى كه يكصد دينار به دو داده بود ، بر وى نظاره كرد ، او را بشناخت . گفت : اى صياد ، اين‌همه قدر و منزلت از كجا يافتى ؟ خليفه صياد ، تمامت ماجراى خود از آغاز تا انجام با خادم ، حديث كرد . خادم از كار او شادمان گشت ، از آنكه سبب بىنيازى صياد ، او شده بود . آنگاه خادمك با خليفه صياد گفت : ازين مال كه به تو رسيده ، چيزى بر من انعام كن . در حال خليفهء صياد دست در جيب برده ، بدرهء كه هزار دينار زر داشت ، بدر آورد و بخادم بداد . خادم ، مال به دو بازپس داده ، او را ثنا گفت و از مروت و سخاوت او شگفت ماند . و خليفه صياد سوار اشترى شده و خادمان در چپ و راست او همىرفتند تا بكاروان‌سرائى برسيد . مردمان ، او را نظاره كرده ، در كار او شگفت ماندند و از عزتى كه بر وى روى داده بود ، تعجب ميكردند . آنگاه صياد از استر فرود آمد و مردمان پيش رفته ، سبب نيك‌بختى او پرسيدند . خليفه صياد ، ماجراى خود را از آغاز تا انجام بديشان فروخواند . پس از آن خانهء وسيعى خريده ، مالى بسيار به آن صرف كرد و در آنجا ساكن شد و اين دو بيت بر