مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
155
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هشتصد و پنجاه و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه به دخترك گفت : حديث خود بازگو . دختر گفت : اگر تو مرا نمىشناسى ، من خود را به تو بشناسانم . من قوت القلوب ، كنيز هرون الرشيدم كه سيده زبيده بر من رشك برده ، بنگ خورانده و بيخودم كرده و درين صندوق نهاده است . پس از آن قوت القلوب گفت : منت خداى را كه اين كار به آسانى گذشت . و لكن اين حادثه روى نداد مگر از نيكبختى تو . از آنكه خليفه ، ترا چندان مال دهد كه بىنياز شوى . خليفه صياد گفت : هرون الرشيد نه آنست كه من امروز در قصر او محبوس بودم ؟ قوت القلوب گفت : آرى . هرون الرشيد همانست . خليفهء صياد گفت : به خدا سوگند من از آن ناىزن ، بخيلتر و كمخردتر كسى نديدهام . كه او امروز مرا صد چوب زد و يك دينارم بداد با اينكه من او را صيادى آموختم و شريك خود گردانيدم . قوت القلوب گفت : اين سخنان زشت بگذار و چشم بازكن و اگر پس از اين او را ببينى ، شيوهء ادب از دست منه . كه او ترا به مقصود خواهد رسانيد . خليفهء صياد چون سخن او را بشنيد ، گويا خفته بود ، بيدار گشت و به جهت نيكبختى كه داشت ، خداى تعالى ، دانائى و معرفت بر وى عطا كرد . آنگاه با قوت القلوب گفت : به چشم . من هرچه تو گفتى ، چنان كنم . پس از آن با قوت القلوب گفت : بسم اللّه . بخسب . قوت القلوب بخفت و خليفه دور تر از وى تا بامداد بخفت . چون بامداد شد ، قوت القلوب ، دوات و قلم و قرطاس بخواست . در حال ، خليفهء صياد آنها را حاضر آورد . قوت القلوب به ابن قرناص كه نديم خليفه بود ، كتابى نوشت و او را از حالت خويشتن آگاه كرد و بودن خود را در نزد خليفه صياد بر وى بنمود . پس از آن ورقه بخليفه صياد داده ، به او گفت : اين كتاب بسوق گوهريان برده ، از دكان ابن قرناص گوهرفروش جويان شو . چون ترا بر او دلالت