مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

156

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنند ، ورقه به او ده و هيچ سخن مگوى . خليفه صياد ، ورقه گرفته ، ببازار گوهريان شد و از دكه ابن قرناص جويان گشت . خليفه را بدكان او راه نمودند . خليفه بدان مكان آمده ، ابن قرناص را سلام داد . و او رد سلام كرد و او را حقير شمرد و به او گفت : چه حاجت دارى ؟ در حال ، خليفه ورقه به او داد . ابن قرناص ورقه گرفته ، بخواند و چنان دانست كه دريوزه‌ايست ، ازو صدقه هميخواهد . بيكى از خادمان گفت : او را نيم درم بده . خليفه صياد گفت : مرا حاجت به صدقه نيست . ورقه بخوان . ابن قرناص ، ورقه برخواند و مضمون بدانست . آنگاه ورقه را بوسيده ، بر چشم نهاد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابن قرناص ورقه بوسيده ، بر چشم نهاد و بر پاى خاسته ، با خليفه گفت : اى برادر ، ترا خانه كجاست ؟ خليفه صياد گفت : با خانهء منت چه كار است ؟ مگر ميخواهى كه بخانهء من رفته ، كنيزم را بدزدى ؟ ابن قرناص گفت : كنيز ترا نخواهم دزديد . بلكه قصد من آنست كه خوردنى از بهر تو و او شرى كنم . خليفه گفت : خانهء من در فلان محله است . ابن قرناص گفت : احسنت . خداى تعالى ترا عافيت دهد . پس ابن قرناص دو تن از خادمان خود را بخواند و بايشان گفت : اين مرد را بدكان محسن صيرفى برده ، هزار دينار زر ازو گرفته ، به اين مرد دهيد و بسرعت بسوى منش بازآوريد . خادمان ، خليفه را بسوى دكان محسن صيرفى بردند و هزار دينار زر سرخ ازو گرفته ، بخليفه بدادند و در حال بدكان ابن قرناص بازآوردند . ديد كه ابن قرناص بر استرى سوار است كه بهزار دينار ارزش دارد و مملوكان و خادمان در چپ و راست او ايستاده‌اند و در پهلوى استر او استرى ديگر با زين و لگام هست كه به استر او همىماند . ابن قرناص با خليفه گفت : بر اين استر سوار شو . خليفه گفت : به خدا سوگند من نتوانم بر اين خر