مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

154

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

به خود آمده ، خليفه را بديد و به او گفت : تو كيستى و من در كجايم ؟ خليفه جواب داد : تو در خانهء منى . قوت القلوب پرسيد : من در قصر خليفه هرون الرشيد نيستم ؟ خليفه جواب داد : اى ديوانه ، هرون الرشيد كيست ؟ تو كنيز منستى و امروز ترا بيك صد دينار گرفته‌ام . چون كنيزك سخنان او بشنيد ، از نام او بازپرسيد . گفت : مرا نام ، خليفه است . ولى نيك‌بخت شده‌ام و مرا ببخت خويش اين گمان نبود . دخترك بخنديد و بخليفه گفت : اگر از خوردنى چيزى هست ، بياور . خليفه گفت : به خدا سوگند جرعهء آبى ندارم و من خود نيز دو روز است چيزى نخورده‌ام و بلقمهء محتاجم . دخترك بر وى بخنديد و به او گفت : برخيز و چيزى از همسايگان بخواه كه از گرسنگى به هلاكت اندرم . خليفه صياد برخاسته ، از خانه بدر شد و بانگ بر همسايگان زد . ايشان از خواب بيدار شدند و گفتند : اى خليفه ، ترا چه روى داده ؟ گفت : اى همسايگان ، گرسنه‌ام و از گرسنگى خوابم نميبرد . همسايگان ، يكى قرصهء و ديگرى پارهء پنيرى و ديگرى خيارى بياوردند . خليفه ، آنها را بدامن كرده ، به خانه بازگشت و همه را در برابر دخترك بگذاشت و به او گفت : فداى تو شوم ، بخور كه هركه با من باشد ، چنين نعمتها خورد . دخترك گفت : بىكوزهء آب ، چگونه چيز توان خورد ؟ كه ميترسم گلوگير شوم . خليفه ، كوزهء شكستهء سفالينى كه داشت برداشته ، بيرون آمد و بانگ بر همسايگان زد گفتند : اى خليفه ، ترا امشب چه مصيبت روى داده است ؟ خليفه گفت : نان كه داديد ، بخوردم و اكنون تشنه‌ام . احسان بر من تمام كنيد و مرا جرعهء آبى دهيد . يكى از همسايگان ، كوزهء و ديگرى ابريقى و ديگرى قلهء پر از آب بياوردند . خليفه ، كوزهء خود را از آب پر كرده ، به خانه بازگشت و با دخترك گفت : اى خاتون ، ديگر ترا حاجتى نماند . اكنون حديث خود بازگو . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .