مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
153
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نشسته ، بفكرت فرورفت و با خود گفت : كاش ميدانستم كه در صندوق چيست . پس از آن در خانه خود گشوده ، با تعب و مشقت ، صندوق را به خانه بود و در گشودن صندوق بسى كوشيد ، نتوانست . با خود گفت : نميدانم بكدام عقل ، اين را خريدم ؟ ناچار بايد كه اين صندوق بشكنم و آنچه در صندوق است ، باز ببينم . پس از آن چندى بكوشيده ، قفل صندوق را شكستن نتوانست . با خود گفت : به از اين نيست كه اين كار بفردا بگذارم . آنگاه قصد خواب كرد . چون خانه را صندوق به طول و عرض قرار گرفته بود ، جائى از براى خفتن نيافت . بفراز صندوق رفته ، بخفت . و ساعتى نرفته بود كه چيزى در صندوق بجنبش آمد . خليفه هراس كرده ، خوابش از سر برفت و عقلش بپريد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه صياد عقلش بپريد و بر پاى خاسته ، گفت : گويا جنى درين صندوق باشد . خوب شد كه او را گشودن نتوانستم . كه اگر او را ميگشودم ، جنيان بتاريكى ، مرا هلاك ميكردند . پس ساعتى حيران بايستاد . پس از آن بفراز صندوق رفته ، بخسبيد . صندوق دوباره بجنبش آمد . خليفه ، جستجوى چراغ كرده ، چراغ در خانه نيافت . در حال از خانه بيرون آمد و بانگ بر مردمان محلت زد . مردمان از آواز او بيدار شدند و گفتند : اى خليفه ، ترا چه روى داده ؟ خليفه گفت : مرا با چراغى دريابيد كه جنيان بخانهء من آمدهاند . مردمان بر وى بخنديدند و چراغى روشن كرده ، به دو دادند . خليفه ، چراغ گرفته ، بخانهء خويش درآمد و قفل صندوق را با سنگى بزرگ بشكست و صندوق بگشود . بصندوق اندر دخترى ديد مانند حور كه بنگ خورده و از قضا بنگ را قى كرده و به خود آمده . پس دخترك چشمان خود گشوده ، گفت : اى ياسمن و اى سوسن ، نزد من آئيد . خليفه صياد گفت : آفرين بر حشيش . آنگاه دخترك