مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

152

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بيكصد دينار رسيد . منادى گفت : اى بازرگانان ، در ميان شما كسى هست كه ديگر افزون كند ؟ خليفه صياد گفت : من اين صندوق را بيك صد و يك دينار خريدم . چون بازرگانان سخن خليفه صياد بشنيدند ، او را مزاح دانستند و برو بخنديدند و بشيخ گفتند : آن را بخليفهء صياد بده و يكصد و يك دينار ازو بستان . شيخ دلالان گفت : آرى اين صندوق را نفروشم مگر بخليفه صياد . اى خليفه ، صندوق بگير و قيمت بشمار . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شيخ دلالان گفت : صندوق بگير و قيمت بشمار . خدا او را به تو مبارك كند . در حال ، خليفه ، زرها بيرون آورده ، بخادمى كه صندوق آورده بود ، بشمرد و صيغهء بيع و شرى بخواندند . خادم ، زرها گرفته ، بمسكينان بذل كرد و بقصر بازگشت . سيده زبيده خرسند شد . و اما خليفه صياد ، صندوق بر دوش گرفته ، از گرانى ، طاقت برداشتن نبود و با مشقتى بسيار همىبرد تا بدر خانهء خود رسانيد و صندوق به زمين نهاد . خود نيز