مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
151
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
جعفر وزير گفت : ترا بروح پاك پدرانت سوگند مىدهم اجازت ده تا ورقهء سيمين بگيرد . شايد او را بهرهء رسد . خليفه هرون الرشيد بگرفتن ورقهء جوازش داد . صياد دست برده ، ورقهء سيمين بگرفت . و در آن ورقه نوشته بودند كه يك دينار بصياد بده . جعفر وزير بصياد گفت : از بهر تو بسيار كوشيدم . ولى خداى تعالى جز اين يك دينار نصيب تو نكرده بود . خليفه صياد گفت : آرى صد چوب بيك دينار ، نيكو معاملهء است . خداى تعالى ترا تندرستى ندهد . هرون الرشيد از سخن خليفه بخنديد و جعفر ، آستين خليفه را گرفته ، بدر آورد . چون صياد بدر قصر رسيد ، خواجه صندل را نظر بر وى افتاد . به او گفت : اى صياد ، از آنچه خليفه به تو داده ، نصيب ما را بده . خليفه صياد گفت : اى سياهك شوم ، اگر ميخواهى انعام خليفه را با من بخش كنى ، من صد چوب خورده و يك دينار گرفتهام . و لكن اين يك دينار را تو بگير . پس دينار بسوى او انداخته ، گريان گريان روان شد . چون خواجه صندل او را در آن حالت بديد ، دانست كه چه ميگويد . در حال ، غلامان را گفت او را بازگردانند . و خود دست در جيب برده ، هميانى سرخ بدر آورد و او را بگشود و زرهائى كه در آن بود بدر آورده ، بشمرد . يك صد دينار بود . بصياد گفت : اين زرها در عوض ماهيان خود گير و از پى كار خويشتن شو . در آن هنگام ، خليفه صياد فرحناك شد و يكصد دينار با دينارى كه خليفه داده بود ، برداشته ، از قصر بيرون شد و الم چوبها فراموش كرد . از قضا او را بسراى كنيزفروشان گذر افتاد . در آنجا حلقهء بزرگ و خلقى بسيار ديد . پيش رفته ، صفها بشكافت . در ميان جماعت بايستاد . شيخى را ديد بر پاى ايستاده و صندوقى در پيش دارد و خادمى بر آن صندوق نشسته و شيخ ندا ميدهد و ميگويد : كيست كه بخريد اين صندوق مجهول دربسته كه از خانهء سيده بيرون آمده ، مبادرت كند ؟ يكى از بازرگانان گفت : به خدا سوگند خريدن اين صندوق ، خطرها دارد . لكن من او را به بيست دينار شرى كنم . ديگرى گفت : به پنجاه دينارش بخرم . القصه ، بازرگانان بر قيمت صندوق همىافزودند تا اينكه