مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

150

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

جعفر وزير گفت : ايها الخليفه ، چگونه اين مسكين از دريا تشنه بازگردد ؟ تمناى من از خليفه اينست كه برو تصدق كند و بگرفتن ورقهء ديگر اجازتش دهد . شايد كه در آن ورقه ، چيزى از بهر او بيرون آيد و از آستان خليفه بخرمى بازگردد . خليفه گفت : اى جعفر ، به خدا سوگند كه اگر در ورقه ، كشتن او بيرون آيد ، بخواهمش كشت . و سبب تو خواهى بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جعفر جواب داد : اگر كشته شود ، راحت يابد . خليفهء صياد با جعفر گفت : روى خوبى نبينى . مگر من بغداد را بر تو تنگ كردم كه كشتن من ميخواهى ؟ جعفر وزير گفت : ورقه بگير و سخن مگوى . خليفهء صياد ، ناچار دست برده ، ورقه گرفته ، بجعفر داد . جعفر ورقه خوانده ، سخن نگفت . خليفه هرون الرشيد پرسيد : اى پسر يحيى ، از بهر چه سخن نگفتى ؟ جعفر جواب داد : اى خليفه ، در ورقه بيرون آمده است كه خليفهء صياد را چيزى مده . هرون الرشيد گفت : او را در نزد ما نصيبى نيست . بگذار تا از پى كار خود شود .