مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
145
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
همىنگريست . خواجه صندل را چشم بخليفه صياد افتاد . او را بشناخت . صياد نيز او را ديده ، بشناخت . گفت : اى سياهك ، خداوندان امانت ، نه چنين باشند . خواجه صندل از سخن او بخنديد و دست در جيب كرد كه او را چيزى دهد . ناگاه آواز جمعى بلند شد . خواجه صندل سر بركرده ، ديد كه جعفر وزير از نزد خليفه بدر آمده و خداوندان حاجت و خادمان و غلامان بر وى گرد آمدهاند . خواجه صندل بر پاى خاسته ، نزد جعفر شد و با يكديگر بحديث مشغول شدند . خليفه صياد ديرگاهى بايستاد و خواجه بسوى او نگاه نكرد . خليفه در خشم گشته ، بخواجه صندل معترض شد و با دست خود اشارت بسوى او كرده ، گفت : اى سياهك ، مرا روانه كن تا بروم . خواجه صندل آواز او بشنيد ولى از جعفر وزير شرم كرد كه رد جواب كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خواجه صندل از جعفر وزير شرم كرد كه رد جواب كند و با وزير بحديث گفتن مشغول بود . خليفهء صياد گفت : اى غلامك چرا سرگرانى ميكنى و حق من از بهر چه بازپس نمىدهى ؟ نفرين خدا بر آن كس باد كه متاع مردمان گرفته ، با ايشان سرگرانى مىكند . خواجه صندل سخن او را بشنيد و از جعفر وزير شرم كرده ، سخن نگفت . جعفر وزير نيز او را بديد كه با دست خود اشارت مىكند و با خواجه صندل گفت : اين مسكين از تو چه ميخواهد ؟ صندل خادم گفت : ايها الوزير ، مگر او را نمىشناسى ؟ وزير گفت : من او را از كجا مىشناسم ؟ كه بجز اين دم ، او را نديدهام . خادم گفت : اى وزير ، اين همان صياد است كه ماهيان او را در كنار دجله بتاراج بردند . و لكن وقتى كه من بكنار دجله رسيدم ، چيزى از ماهيان برجا نمانده بود . او را در ميان دجله ايستاده ديدم كه چهار ماهى در دو دست داشت . من نخواستم كه تهىدست بسوى خليفه