مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
146
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بازگردم . بصياد گفتم : ماهيان خود را نزد من آور و قيمت آنها را از من بستان . چون ماهيان به من داد ، دست در جيب بردم كه او را چيزى دهم . در جيب خود چيزى نيافتم . به او گفتم : فردا در دار الخلافه نزد من آى تا ترا چيزى دهم . امروز كه نزد من آمد ، من دست در جيب بردم كه او را چيزى دهم . در آن حال ، تو بيرون آمدى . من در خدمت تو ازو مشغول شدم و ايستادن او دير شده . اينك با من تعرض مىكند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون خواجه صندل حكايت خليفهء صياد با جعفر وزير برمكى بازگفت ، جعفر وزير از سخن او تبسم كرده ، گفت : اى رئيس خواجگان ، مگر تو او را نمىشناسى كه حاجت او را روا نكردى ؟ صندل خادم گفت : لا و اللّه من او را نمىشناسم . وزير گفت : او شريك و استاد خليفه هرون الرشيد است . چون امروز خليفه محزون و اندوهناك مىباشد ، همين صياد ، خليفه را مايهء شادى تواند بود . اكنون تو را در همين جاى نگاهدار تا من با خليفه مشورت كنم و او را نزد خليفه برم . شايد كه بسبب او دل خليفه بگشايد و حزن قوت القلوب از خاطرش برود و او را چيزى دهد كه در معيشت خود صرف كند و سبب اين احسان ، تو باشى . آنگاه جعفر وزير بسوى خليفه بازگشت و صندل خادم ، مملوكان را بنگاه داشتن خليفه صياد بگماشت . خليفهء صياد گفت : اى سياهك ، خوب احسان كردى . من آمدم كه دام خود از تو بخواهم . تو خادمان بنگاه داشتن من همىگمارى ؟ جعفر وزير نزد خليفه شد . او را بديد نشسته و سر به زير انداخته ، محزونست و اين دو بيت همىخواند :