مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

137

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و چهل و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، صياد ، قباى خليفه را بپوشيد . چون قبا دراز بود ، بر قامت او راست نيامد . كاردى بر گوشهء قفه بسته داشت . آن كارد گرفته ، از دامن قبا سه وجب ببريد تا آنكه قبا برابر زانوى او بايستاد . پس از آن روى بهرون الرشيد كرده ، گفت : اى ناىزن ، ترا به خدا سوگند مىدهم با من بازگوى كه در هرماهى ، از شغل ناىزنى ، ترا وظيفه از استاد خود چند است ؟ خليفه گفت : در هرماهى ، مرا وظيفه ، ده دينار زر سرخ است . خليفه صياد گفت : اى مسكين ، اندوه تو بار دوش من گشت . به خدا سوگند كه هرروز ده دينار عايد من شود . اگر خواهى با من باش و خدمت من بجاى آور تا ترا شغل صيادى آموخته و شريك خود گيرم و در هرروز پنج دينار ترا بدهم . و اگر استاد ترا با تو سخنى باشد ، من او را به اين عصا از تو دفع كنم . خليفه هرون الرشيد گفت : به اين كار راضى هستم . خليفه صياد گفت : الحال از خر فرود آى كه همين ساعت ، ترا صيادى بياموزم . در آن هنگام خليفه هرون الرشيد از استر فرود آمده ، استر ببست و دامن بر ميان استوار كرد . خليفه صياد به او گفت : اى ناىزن ، اين دام را چنين بگير و بر روى ساعدهاى خود بدينسان بينداز و بدين‌گونه در دجله‌اش بيفكن . خليفه هرون الرشيد چنان كرد كه خليفه صيادش آموخته بود . آنگاه دام در دجله بينداخت و ساعتى صبر كرد . پس از آن دام بركشيد . بيرون آوردن نتوانست . خليفهء صياد گفت : اى ناىزن شوم ، اگر عباى ترا در عوض جامهاى خود بگرفتم ، اكنون اگر دام من بگسلد ، خر ترا در عوض دام خود خواهم گرفت و ترا چندان خواهم زد كه راه بازگشتن ندانى . خليفه هرون الرشيد گفت : بيا تا من و تو باهم بركشيم . پس هردو دام بركشيدند و با مشقتى بسيار دام بدر آورده ، ديدند كه دام پر از ماهيان رنگارنگ است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .