مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

138

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و چهل و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بدام اندر ، بسى ماهيان رنگارنگ بود . خليفهء صياد با خليفهء هرون الرشيد گفت : اى ناىزن ، اگرچه بسيار زشت و قبيح‌منظرى و لكن چون صيد كردن ياد گيرى ، صيادى هنرمند خواهى شد . اكنون تو بر خر خود سوار شو و ببازار رفته ، دو جوال بياور تا ماهيان بخر تو بار كنيم . و مرا ترازو و سنگ هست . همه را با خود برداريم و تو كارى ندارى جز اينكه ترازو گرفته ، بسنجى و قيمت ماهيان بستانى . كه اين‌همه ماهيان ، بيست دينار قيمت بيش دارند . اكنون بآوردن جوالها بشتاب و دير مكن . خليفه هرون الرشيد ، خليفه صياد را با ماهيان در آن مكان گذاشته ، باستر خود سوار گشته ، در غايت طرب روان گشت و بر آنچه ميان او و صياد گذشته بود همىخنديد . و هميرفت تا بجعفر وزير برمكى رسيد . چون جعفر او را ديد ، گفت : ايها الخليفه ، شايد كه تو از بهر آب خوردن رفتى ، باغى خرم در آن مكان يافتى ، بتفرج مشغول شدى ؟ هرون الرشيد بخنديد . آنگاه جميع اعيان در پيش خليفه ، زمين ببوسيده ، گفتند : ايها الخليفه ، خداى تعالى شادى ترا مستدام كناد و حزن و اندوه از تو دور گرداناد . سبب دير آمدن چه بود و بر تو چه رفت ؟ خليفه بايشان گفت : حديثى عجيب بر من برفت و كارى غريب روى داد . پس حديث خليفه صياد و آنچه او را با هرون الرشيد در ميان گذشته بود ، بازگفت كه صياد ، او را دزد جامهاى خود دانست و خليفه ، قباى خود را به دو داده . جعفر گفت : به خدا سوگند اى خليفه ، مرا بخاطر بود كه آن قبا از تو بطلبم . ولى اكنون از صياد ، او را شرى كنم . خليفه گفت : اى جعفر ، به خدا سوگند سه وجب از طرف دامنش بريده . و لكن اى جعفر ، ماهى بسيار در دريا صيد كردم و آن ماهيان در كنار دريا نزد استاد من ، خليفه صياد است . او در آنجا بانتظار من ايستاده كه دو جوال برداشته ، بسوى او بازگردم و ماهيان بار كرده ، ببازار بريم و ماهيان بفروشيم و قيمت بخش