مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

111

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و بيست و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون حسن با زن و فرزندان خويش و عجوز بفراز كوه رفت ، ملكه نور الهدى با كنيزان خود برسيد و لشگر جنيان در مقابل ايشان صفها بركشيدند . در ميان دو لشكر ، آتش جنگ ، شررافروز شد . دليران ، ثابت‌قدم گشته ، بيدلان بگريختند . و جنيان از دهنهاى خويشتن به يكديگر شرارهء آتش همىريختند تا شب برآمد . هردو گروه از يكديگر جدا گشته ، از اسبها به زير آمدند و در منزلهاى خويشتن قرار گرفتند . آنگاه ملوك جنيان در فراز كوه بنزد حسن حاضر شدند و در برابر او زمين بوسه دادند . حسن ، شكر نكوئى ايشان بجا آورد و ايشان را بنصرت و ظفر دعا گفت و حالت ايشان را با لشكر ملكه نور الهدى بازپرسيد . گفتند : ايشان در جنگ ما پايدار نتواند بود . چون سه روز بگذرد ، ما بر ايشان ظفر خواهيم يافت و دو هزار تن از ايشان دستگير كرده ، گروهى بيشمار از ايشان خواهم كشت . تو خاطر آسوده دار . پس ايشان حسن را وداع كرده ، بسوى لشگر خويشتن فرود آمدند و بحراست لشگر مشغول بودند تا صبح دميد . آنگاه دليران سوار گشته ، بمقاتله پرداختند و مانند دو درياى موج‌زن به يكديگر آميخته ، آتش جنگ بيفروختند و شب را نيز در خانهء زين بروز آوردند و پيوسته در جنگ و جدال و حرب و قتال بودند . تا اينكه لشگر جزاير واق شكست يافت و بسيار از ايشان كشته شد و ملكه نور الهدى با بزرگان مملكت و خاصان خود دستگير گشت . آنگاه ملوك جنيان نزد حسن آمده ، تختى زرين مرصع با در و گوهر از بهر او بنهادند . حسن بر آن تخت بنشست و تختى ديگر در پهلوى تخت حسن از بهر ملكه نور السنا ، زن حسن گذاشته ، او را بنشاندند . و تختى ديگر از براى عجوز ام الدواهى بر پاى كردند . پس از آن اسيران را كه يكى از ايشان ملكه