مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

112

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نور الهدى بود ، دست‌بسته و رسن در گردن در برابر حسن بداشتند . چون عجوز را چشم بملكه نور الهدى افتاد ، به او گفت : اى پليدك و اى ستمكار ، جزاى تو اين است كه دو سگ گرسنه را با تو بر دم اسب بسته ، اسب را در كوه و صحرا برانند تا اينكه پوست تو پاره شود و سگان ، گوشت ترا از هم دريده و بخورند . كه چگونه با خواهر خود اين ستم را كردى و حال آنكه گناهى نداشت و بسنت رسول از بهر خود ، شوى گرفته بود . تزويج از سنن سيد المرسلين است و زنان از بهر مردان آفريده شده‌اند . در آن هنگام ، حسن بكشتن اسيران امر كرد و عجوز بانگ زد كه همه اسيران را بكشند و يك تن از ايشان زنده نگذارند . چون ملكه نور السنا خواهر خود را در آن حالت ديد ، برو بگريست . ملكه نور الهدى گفت : اى خواهر ، اين كيست كه ما را در بلاد ما اسير كرد و بر ما چيره شد ؟ نور السنا گفت : اى خواهر ، اين مرد حسن نام را خداى تعالى بر ما چيره گردانيد و سبب غلبه او نيست مگر بسبب اين تاج و اين عصا . چون ملكه نور الهدى سبب غلبهء او بدانست ، به خواهر خود فروتنى كرد و تضرع و زارى همينمود تا اينكه نور السنا را دل بر وى بسوخت و با شوهر خود گفت : با خواهر من چه خواهى كرد ؟ اينك او دستگير تست و از او گناهى سر نزده كه مستوجب عقوبت باشد . حسن گفت : همين بس‌كه ترا آزرده است . نور السنا گفت : هرچه با