مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
110
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نجات را يقين كرد و روى بعفريت آورده ، گفت : خداى تعالى ترا پاداش نيكو دهد . آنگاه عفريت در پيش روى ايشان روان شد و ايشان را خاطر آسوده گشت . بحديث گفتن و بلهو و لعب مشغول شدند . و حسن ماجراى خويش و رنجهائى كه برده بود ، با زن خويش بيان مىكرد و همىرفتند تا بامداد شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و بيست و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ايشان با خاطر خرسند همىرفتند تا بامداد شد و اسبها مانند برق خاطف روان بودند . آنگاه ايشان دست بخرجينها برده ، خوردنى بدر آورده ، بخوردند و آب برداشته ، بنوشيدند و بسرعت همىرفتند . و عفريت در برابر ايشان دليل بود و ايشان را از راه بيرون برده ، در كنار دريا تا مدت يك ماه كوه و هامون همىنورديدند . چون روز سى و يكم شد ، گردى برخاست كه روز روشن تاريك شد . چون حسن گرد بديد ، گونهاش زرد شد . عجوز روى بحسن كرده ، گفت : اى فرزند ، اين لشكر جزاير واق است كه همين دم ، بما ملحق گشته ، ما را خواهند گرفت . حسن گفت : اى مادر ، چه بايدم كرد ؟ عجوز گفت : عصا بر زمين بزن . حسن ، عصا بر زمين زد . در حال ، هفت تن ملوك جنيان بدر آمده ، حسن را سلام دادند و در برابر او زمين ببوسيدند و به او گفتند : محزون مباش . حسن از سخن ايشان تسكين يافت و بايشان گفت : اى پادشاهان عفريتان ، اكنون هنگام ياريست . ملوك جنيان گفتند : اى حسن ، تو با زن و فرزندان و ياران خويش بفراز كوه شو و ما را با ايشان بگذار . كه ما ميدانيم تو بر حق و ايشان باطل هستند . خداى تعالى ما را نصرت خواهد داد . حسن با زن و فرزندان خويش و با عجوز از اسبها به زير آمده ، بكوه برشدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .