مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

107

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

وقت تا اكنون آدمىزادى را بدوش نگرفته‌ايم . و لكن ما از بهر شما اسبهاى جنيان مهيا كنيم كه شما را ببغداد برسانند . حسن گفت : در ميانهء ما و بغداد چه‌قدر مسافتست ؟ گفتند . از بهر سوارى كه بسرعت راه رود ، هفت ساله راهست . حسن در عجب شد و بايشان گفت : من چگونه در كمتر از يك سال بدين سرزمين آمدم ؟ عفريتان گفتند : خداى تعالى دلهاى بندگان نيكوكار خود را بر تو مهربان كرد كه سبب آمدن تو گشتند . و اگرنه تو اين سرزمين را در خواب هم نميتوانستى ديد و هرگز بدين مكان نميرسيدى . زيرا كه شيخ عبد القدوس كه ترا به پيل سوار كرد و پس از آن باسب ميمون سوار كرد ، سه ساله راه در سه روز طى كردى . و اما شيخ ابو الرويش كه ترا بدهنش سپرد ، باز در سه روز ، سه ساله مسافت طى شد . و همه اينها از بركت پروردگار بود . و ابو الرويش از ذريهء آصف بن برخياست كه اسم اعظم ياد دارد . و از بغداد تا قصر دختران ، يك‌ساله راهست . حسن چون سخن ايشان بشنيد ، حيرتى بزرگ او را روى داد و از رسيدن خويش بزن و فرزندان خويش و از طى كردن آن مسافت بعيده ، شكر خداى تعالى بجا آورد كه : چگونه بدين مكان آمدم و خداى تعالى چگونه كار دشوار را بر من آسان كرد . آيا خوابست اينكه مىبينم يا بيدارم ؟ پس از آن روى بملوك جنيان كرده ، بايشان گفت : وقتى كه مرا باسبهاى خويشتن سوار كنيد ، در چند روز مرا ببغداد خواهيد رسانيد ؟ گفتند : در كمتر از يك سال ترا ببغداد برسانيم . و كارهاى دشوار و خطرناك بزرگ در پيش است و وادى معطشه و بيابانهاى موحشه و مكانهاى خطرناك را بايد طى كنيم . و اى خواجه ، نشايد كه تو از اهل اين جزاير ، ايمن باشى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و بيست و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملوك جان با حسن گفتند : اى خواجه ، نبايد كه