مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
108
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از اهل اين جزاير ايمن شوى و از شر ملك اكبر و ساحران و كاهنان او نشايد كه آسوده باشى . بسا هست كه ايشان بر ما غلبه كرده ، ترا از ما بگيرند . و هركس كه اين خبر را بشنود ، با ما خواهد گفت كه شما چگونه به ملك اكبر خيانت كرديد و آدميزادى را با دختر او گرفته ، از شهر او بدر برديد . اگر تو خود ، تنها با ما بيائى ، كار بر ما آسانتر است . ولى اكنون كه اين عزيمت دارى ، توكل بر خدا كن كه آن خدائى كه ترا به اين جزاير رسانيده ، قادر است كه ترا بمادر خويش رساند . تو توكل بر خدا كن و بيم مدار كه ما نيز با تو هستيم تا ترا به شهر بغداد رسانيم . حسن ، ايشان را سپاس گفت و بايشان گفت : اسبها به زودى بياوريد . ايشان پاى بر زمين كوفتند . زمين بشكافت . در زمين غايب شدند . پس از ساعتى سه اسب زين و لگام كرده حاضر آوردند كه در قرپوس زين هريكى از اين اسبها خرجينى بود كه در يك چشم آن خرجين ، مشكى آب و در چشم ديگر ، توشهء راه بود . آنگاه اسبها پيش آوردند . حسن ، اسبى را سوار گشته ، يكى از پسرهاى خود را در بغل گرفت . زن حسن با يكى از فرزندان به اسبى ديگر سوار گشت و عجوز نيز از خمره به زير آمده ، باسب سيمين سوار شد و روان گشته ، شب را تا بامداد همىرفتند . چون بامداد شد ، از راه بيك سو رفته ، قصد كوهى كردند و زبانشان از ذكر پروردگار غافل نبود . و تمامت آن روز را در دامنهء كوه ، روان بودند . و در آن هنگام ، حسن را در پيش روى نظر بكوهى افتاد كه مانند دود به آسمان سر بركشيده بود . حسن چيزى از قرآن تلاوت كرد و از شيطان رجيم بپروردگار پناه برد . چون به آن سياهى نزديك شدند ، ديدند كه او عفريتى است بزرگ كه سرش ببزرگى گنبد و دندانش مانند شاخ كرگدن و دماغش بسان ابريق و دهانش چون دهان غار است و سرش بابر همىسايد . چون حسن او را بديد ، از غايت هراس ، خم گشته ، در برابر او زمين ببوسيد . عفريت گفت : اى حسن ، بيم مدار . كه من رئيس ساكنان اين سرزمينم و اين جزيرهء نخستين از جزاير واق است و من مسلمان خداپرست هستم . چون آمدن شما دانستم ، آرزو كردم كه از بلاد