مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

99

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

جوذر گفت : وزير را بدينجا بياور . خواجه‌سرا از قصر بدرآمد و وزير را نزد جوذر برد . وزير ، جوذر را از ملك ، بزرگتر يافت و از حسن بناى قصر حيران شد و خود را نسبت بجوذر بسيار پست دانست . آنگاه زمين ببوسيد و او را دعا گفت . جوذر گفت : اى وزير ، چه كار دارى ؟ وزير گفت : يا سيدى ، ملك شمس الدوله دوستدار تست . ترا سلام مىرساند و بسى ترا مشتاقست . بزمى فروچيده ، قصد مهمانى تو دارد . جوذر گفت : چون دوستدار منست ، از من او را سلام برسان و بگو كه او نزد من آيد . وزير همىخواست كه بازگردد . جوذر ، خاتم بدرآورده ، دست برو بماليد و خادم را بخواست و به او گفت : حله از بهترين حله‌ها براى من بياور . خادم ، حلهء فاخر بياورد . جوذر بوزير گفت : اين حله بپوش . وزير حله بپوشيد . جوذر گفت : اكنون برو و ملك را از آنچه گفتم ، آگاه كن . وزير بيرون آمد . آن حله كه مانند او را نپوشيده بود ، دربر داشت . چون نزد ملك درآمد ، حالت جوذر به او بازگفت و خوبى قصر و آنچه كه در قصر بود ، بملك بنمود و گفت : جوذر ، ترا مهمان همىخواند . ملك با همهء سپاه سوار گشته ، رو بسوى خانهء جوذر گذاشتند . و اما جوذر ، خادم خاتم را فرمود كه از اعوان خود ، گروهى را به صورت انسيان حاضر آورد كه در ساحت خانه ، مانند لشكر صفها بركشند تا ملك از ايشان هراس كند و بداند كه سطوت من از سطوت او بيشتر است . درحال ، خادم ، دويست تن از عفريتان به صورت لشگريان حاضر آورد كه همگى تيغهاى گران‌قيمت بر ميان بسته بودند . چون ملك بقصر جوذر رسيد و آن قوم را بديد ، از ايشان بهراس اندر شد . آنگاه بنزد جوذر رفته ، او را ديد چون پادشاهان نشسته است . او را سلام داد . جوذر از براى او برخاسته و مقامى از بهر او نگذاشت و او را جواز نشستن نداد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .