مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

100

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و بيست و دويم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون ملك نزد جوذر شد ، او را نشستن نفرمود تا اينكه بيم بر ملك غالب شد . نشستن نيارست و بيرون آمدن نتوانست و با خود گفت : بسا هست كه آزار منش اندر خاطر است . از آن‌كه من برادران او را اذيت كرده‌ام . پس از آن جوذر گفت : اى ملك ، امثال تو نشايد كه مردمان را ستم كند و مال ايشان بگيرد . ملك گفت : يا سيدى ، بر من مگير . كه حرص و طمع ، مرا به اين كار بداشت و اگر گناه نمىبود ، بخشايش نمىشد . و ملك از گذشته ، معذرت همىخواست و اين شعر همىخواند : بنده‌وار آمدم بزنهارت * كه ندارم سلاح پيكارت و پيوسته فروتنى ميكرد تا اينكه جوذر گفت : من بر تو بخشودم . آنگاه جواز نشستن داد . ملك بنشست . جوذر او را خلعت امان عطا كرد و برادرانش را بگستردن سفره بفرمود . چون طعام بخوردند ، خادمان و لشگريان را يكسره خلعت ببخشود و ايشان را گرامى بداشت و ملك را ببازگشتن اشارت كرد . ملك از خانهء جوذر بدرآمد . پس از آن ، همه روزه بخانهء جوذر ميرفت و او را ديوان برپاى نبود مگر در خانهء جوذر . و در ميان جوذر و ملك ، مودت افزون گشت و ديرگاهى بدين حالت بودند . روزى ملك با وزير خود خلوت كرد و به او گفت : اى وزير ، من هميترسم كه جوذر مرا بكشد و مملكت از من بگيرد . وزير گفت : اى ملك ، اگر از او بيم دارى ، دختر خود به دو تزويج كن كه ترا با او يگانگى پديد شود . ملك گفت : اى وزير ، تو در ميان من و او توسط كن . وزير گفت : او را بمهمانى بطلب . پس از آن دختر خود را بفرما كه خويشتن را با زيورها بيارايد و از برابر منظره بگذرد و خود را به دو نمايد . چون جوذر او را ببيند ، برو مايل شود . آنگاه من او