مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
98
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
طاقت مقاومت نماند . از پيش او بگريختم . ملك را از اين سخن ، خشم افزون گشته ، گفت صد تن از دليران روى بر وى گذارند . درحال ، صد تن روى بسوى خواجهسراى كردند . چون خواجهسرا را چشم بديشان افتاد ، دبوس به كف گرفته ، بسوى ايشان برخاست و ايشان را همىزد تا اينكه از پيش او بگريختند . و خادم بازگشته ، بر كرسى بنشست . و اما صد تن دليران كه از خادم گريخته بودند ، بسوى ملك بازگشتند و او را از حادثه آگاه كردند و گريختن خويشتن بملك بازگفتند . ملك گفت دويست تن بروند . دويست تن برفتند . شكست خورده ، با خوارى و مذلت بازگشتند . ملك به وزير گفت : از تو هميخواهم كه با پانصد تن رفته ، بسرعت او را نزد من آورى و خواجهء او جوذر و برادران وى را نيز گرفته ، نزد من آورى . وزير گفت : اى ملك ، مرا حاجت بلشگر نيست . من تنها بسوى او شوم . ملك گفت : برو و آنچه را كه راى تست ، بكن . پس وزير ، سلاح دور انداخته ، جامه سپيد در بر كرد و سبحهء بدست گرفت و تنها همىرفت تا بقصر جوذر برسيد . خواجهسرا را ديد كه به كرسى نشسته . پيش رفت و با ادب در پهلوى او بنشست و او را سلام داد . خواجهسرا رد سلام كرد و گفت : اى آدميزاد ، چه مىخواهى ؟ چون وزير شنيد كه او وزير را آدميزاد خطاب كرد ، دانست كه آن غلام از جنيانست . از بيم او اندامش لرزيدن گرفت و به او گفت : يا سيدى ، خواجهء تو جوذر در اينجاست يا نه ؟ گفت : آرى . بقصر اندر است . وزير گفت : يا سيدى ، نزد او رفته ، بگو كه ملك شمس الدوله از براى او بزمى فروچيده و او را بمهمانى طلبيده . سلامش هميرساند و ميگويد كه منزل ما را شرف از قدوم تست . خواجهسرا گفت : تو در اين مكان بايست تا من با خواجه مشورت كنم . وزير در آنجا بايستاد . خواجهسراى جن بقصر اندرآمد و بجوذر گفت : اى خواجه ، بدان كه ملك ، اميرى را با پنجاه تن سوار بسوى تو فرستاد . من او را بزدم و بشكستم . پس از آن صد تن بفرستاد . باز ايشان را گريزاندم . آنگاه دويست مرد فرستاد . ايشان را نيز شكست دادم . پس از آن وزير را فرستاده ، ترا بمهمانى هميخواند . ترا جواب چيست ؟