مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
97
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خواجهسراى از بهر امير عثمان برنخاست . امير عثمان با پنجاه تن دليران كه با او بودند ، پيش رفته ، به او گفت : اى غلامك ، خواجهء تو كجاست ؟ گفت : بقصر اندر است . و آن غلام سخن ميگفت ولى تكيه زده بود . راست نمىنشست . امير عثمان از آن حالت در خشم شد و به او گفت : اى غلامك پليد ، مگر از من شرم ندارى كه من با تو سخن ميگويم و تو چون زنان آبستن بيك پهلو افتادهاى ؟ غلام گفت : سخن دراز مكن و به راه خود شو . چون امير عثمان اين سخن بشنيد ، خشمگين گشته ، تيغ بركشيد و خواست خواجهسراى را بزند . و نميدانست كه او عفريتى است از جنيان . پس چون خواجهسرا تيغ بركشيدن او را بديد ، برخاسته ، تيغ ازو بگرفت و با پشت تيغ چند بار او را بزد . اين كار بتابعان امير دشوار شد كه غلامكى خواجهء ايشان را بزند . آنگاه تيغها بركشيدند . غلام درحال ، دبوسى برداشته ، بهر يكى از ايشان كه دبوسى ميزد ، در خون خود غرق ميكرد . پس ايشان همىگريختند و غلام ، ايشان را همىزد تا اينكه از قصر دور شدند . و غلامك بازگشته ، بر كرسى نشست و از هيچكس باك نداشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيست و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خواجهسرا بازگشت و بر كرسى بنشست و امير عثمان و تابعان با حالت زبون بازگشته ، در پيشگاه ملك شمس الدوله بايستادند و از آن چه روى داده بود ، ملك را بياگاهانيدند . و امير عثمان بملك گفت : اى ملك جهان ، چون من بدر قصر برسيدم ، خواجهسرا را در كنار در به كرسى زرين نشسته يافتم كه بسيار متكبر بود . چون مرا بديد ، بيك پهلو بيفتاد و مرا حقير شمرد و از براى من برنخاست . من با او سخن ميگفتم و او بيك پهلو افتاده ، مرا پاسخ ميداد . من در خشم شدم و دبوس بركشيده ، قصد او كردم . او دبوس از من بگرفت . مرا و جماعت مرا به آن دبوس بزد و جمعى را با خاك يكسان كرد . مرا