مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

94

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آنگاه جوذر دست بخاتم بماليد . درحال ، خادم حاضر آمد . برادران جوذر چون او را بديدند ، ازو بترسيدند و گمان كردند كه خادم را بكشتن ايشان خواسته . بسوى مادر بگريختند و گفتند : اى مادر ، ما را در پناه خود جاى ده و ما را شفاعت كن . مادر گفت : هراس مكنيد . كه برادر بشما از من مهربان‌تر است . آنگاه جوذر با خادم گفت : آنچه كه در خزانهء ملك است ، همه را نزد من آور و چيزى برجا مگذار و خرجين طلسم و خرجين زر و گوهر نيز بياور . خادم در حال برفت و خرجين‌ها را با آنچه در خزانه بود ، بياورد و گفت : يا سيدى ، چيزى بخزينه اندر نگذاشتم . جوذر ، خرجين زر و گوهر بمادر سپرد و خورجين طلسم در برابر خود بنهاد و بخادم گفت : همىخواهم كه امشب قصرى بلند بنا كنى و به آب زر ، نقشها در وى بنگارى و فرشهاى حرير بر آن بگسترى و تا روز نيامده ، اين كارها بانجام رسانى . خادم پذيره شد و به زمين فرورفت . آنگاه جوذر ، طعامها از خرجين بيرون آورده ، بخوردند و بخفتند . و اما خادم ، اعوان خود را جمع آورده ، به بنا كردن قصر مشغول شدند . بعضى از ايشان سنگ ميآورد و بعضى بنا ميكرد و بعضى سپيد مينمود و پاره‌اى فرش ميگسترد . و هنوز روز برنيامده بود كه قصر بانجام رسيد و خادم نزد جوذر آمده ، به او گفت : يا سيدى ، قصر بانجام رسيد . اگر خواهى آن را تفرج كنى ، قدم رنجه دار . آنگاه جوذر با مادر و برادران بقصر اندر شدند . قصرى ديدند بس عالى و وسيع كه از حسن نظام او عقول ، حيران ميشد . جوذر فرحناك گشت و بمادر گفت : اين قصر از براى تو بنا كرده‌ام . مادر ، او را دعا كرده ، در قصر ساكن شد . آنگاه جوذر دست بخاتم نهاد . خادم حاضر آمد و به او گفت : هزار تن كنيزكان سپيد نكوروى و چهل تن كنيزكان سياه و چهل تن مملوك و چهل غلام حاضر آور . درحال ، خادم با چهل تن از اعوان خود ببلاد هند و عجم رفتند و هرجا دخترى و پسرى خوبروى مىيافتند ، او را مىربودند تا اينكه كنيزكان و غلامكانى كه جوذر گفته بود ، تمام شد و ايشان را به خانه آوردند و بجوذر