مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

95

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بنمودند . جوذر ايشان را پسنديد و با خادم گفت : از براى هر يكى از اينها حلهء فاخر بياوريد و از براى من و مادرم حله‌ها بياوريد . خادم ، تمامت آنچه جوذر خواسته بود ، بياورد و بكنيزكان بپوشاند . جوذر نيز حله‌هاى ديبا دربر كرد و برادرانش را خلعت بداد . آنگاه جوذر نشسته ، كنيزكان و غلامان از چپ و راست بايستادند . جوذر بپادشاهان ، و برادرانش بوزيران همىمانستند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما خازن ملك مصر چون بخزينه اندر شد ، چيزى در آنجا نديد . بگشت بيهش و از بيم جان چنان پنداشت * كه هست افعى پيچانش بر ميان زنار درحال ، صيحه زد و بى خود بيفتاد . چون به خود آمد ، از خزانه بيرون شد و بنزد ملك درآمد و گفت : اى ملك ، بدان كه خزانه را تهى كرده‌اند . ملك گفت : چگونه مال خزانهء من توان برد ؟ خازن گفت : به خدا سوگند ديروز در خزانه ، همه چيز برجاى بود . امروز چون در خزانه شدم ، او را تهى يافتم . ولى درها بسته بود و نقبى هم بخزانه نديدم و دزدى بدانجا نيامده . نمىدانم سبب اين كار چيست ؟ ملك پرسيد : خرجين‌ها نيز از آنجا برده‌اند يا نه ؟ خازن گفت : آرى . ملك را عقل از سر بپريد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيستم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك سراسيمه برپاى خاسته ، با خازن بخزانه اندر شدند . چيزى در خزانه نيافتند . ازين حادثه محزون گشت و گفت : كيست كه از سطوت من بيم نكرده ، خزانهء من بغارت برده ؟ آنگاه در غضب شد و بيرون آمد . بديوان برنشست . بزرگان لشگر بيامدند و از خشم ملك همىترسيدند . ملك گفت : اى لشگريان ، دوش خزانهء مرا بغارت برده‌اند . نميدانم كيست كه از