مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

91

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : اكنون ايشان در زندان ملك مصر هستند . و تو حج بجا آور ، كه ترا جز خير و خوبى روى نخواهد داد . جوذر گفت : يا سيدى ، من ناگزيرم از اينكه نزد بازرگان جده رفته ، او را وداع گويم . پس از آن نزد تو آيم . مغربى گفت : برو و خاطر او بدست آورده ، بازگرد . پس جوذر برفت و ببازرگان گفت : برادر خود را در طواف بديدم . بازرگان گفت : برو و او را به اين منزل بياور و از بهر او ضيافت كن . جوذر گفت : او خداوند مال و نعمت است و در نزد او بسى خادمانند . حاجت بضيافت ندارد . بازرگان بيست دينار به دو داده ، گفت : ذمت من برى كن . آنگاه جوذر او را وداع كرده ، از نزد او بيرون آمده ، در راه بمرد فقيرى برسيد . بيست دينار به آن فقير داده ، بسوى عبد الصمد مغربى روان شد . چند روزى با او بود تا حج بجاآوردند . آنگاه مغربى ، خاتمى را كه از گنج شمردل بيرون آورده بود ، بجوذر داد و به او گفت : اين خاتم بگير كه ترا به مقصود رساند . از آن‌كه او را خادمى است . رعد قاصف نام دارد . هروقت كه تو دست بر نقش خاتم نهى ، خادم نزد تو حاضر آيد و هر چه فرمائى ، درحال ، بجاى آورد . پس مغربى در پيش چشم او دست بنقش خاتم نهاد . درحال ، خادم پديد گشت و ميگفت : لبيك يا سيدى ، چه مىخواهى كه اكنون بجا آورم ؟ آيا شهرى خراب را همىخواهى آباد كنم و يا شهرى آباد را خراب سازم و يا ملكى را همىخواهى بكشم و سپاه او را برشكنم ؟ مغربى گفت : اى رعد قاصف ، اين جوان ، خواجهء تو شد . هرچه فرمان دهد ، اطاعت كن . پس خادم بازگشت . جوذر گفت : اى خواجه ، آرزوى وطن دارم . مغربى گفت : خادم را بخواه . چون حاضر آيد ، بدوش او سوار شو . و اگر بگوئى امروز مرا به شهر خود برسان ، او ترا مخالفت نكند . آنگاه جوذر ، مغربى را وداع كرده ، دست بنقش خاتم بماليد . درحال ، رعد قاصف حاضر آمد و گفت : لبيك يا سيدى ، هرچه بفرمائى بجا آورم . جوذر به او گفت : امروز مرا بمصر برسان . خادم ، او را بدوش گرفته ، بر هوا بپريد . از آغاز ظهر تا نيمهء شب هميپريد تا اينكه او را در ميان ساحت خانهء خود فرود آورد . آنگاه جوذر نزد مادر شد .