مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

92

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون مادر ، او را بديد ، برخاسته ، بگريست و آنچه از ملك ببرادران او رفته بود ، بجوذر گفت كه چگونه ايشان را بيازرد و خرجين طلسم و خرجين زر و گوهر از ايشان بستد . جوذر اين حكايت به خود هموار نكرده ، بمادر گفت : بر گذشته محزون مباش كه اكنون به تو بنمايم كه چه خواهم كرد و برادران خود را چگونه خواهم آورد . آنگاه دست بخاتم بماليد . خادم حاضر آمد و گفت : لبيك يا سيدى ، چه ميخواهى ؟ جوذر گفت : همىخواهم كه برادران مرا از زندان ملك بدر آورى . درحال ، خادم به زمين فرورفت و از ميان زندان بيرون آمد . و سالم و سليم در محنتى سخت و اندوهى بزرگ بودند و تمناى مرگ ميكردند و به يكديگر ميگفتند : رنج و محنت ما دير كشيد . تا كى درين زندان خواهيم بود ؟ اكنون مرگ از براى ما راحت است . ايشان درين گفت‌وشنود بودند كه زمين بشكافت و رعد قاصف پديد شد و ايشان را برداشته ، به زمين فرورفت . و ايشان از غايت بيم ، بى خود شدند . چون به خود آمدند ، خويشتن را در خانهء مادر بنزد برادر خود ، جوذر ديدند . جوذر بايشان مرحبا گفت . ايشان سر به زير افكنده ، بگريستند . جوذر بايشان گفت : گريه مكنيد . كه شيطان و طمع ، شما را بر آن داشت كه مرا فروختيد . و لكن من از يوسف عليه السلم تسلى ميگيرم كه برادران او با وى بيش از آن كردند كه شما با من كرديد ، كه او را بچاه درافكندند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نوزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جوذر با برادران گفت : اكنون توبه كنيد و از خداى تعالى طلب آمرزش نمائيد كه او بخشنده و رحيم است . و من از شما درگذشتم . شما را باكى نيست . پس جوذر ايشان را دلجوئى همىكرد تا خاطر ايشان برآسود . و جوذر ، رنجهائى كه از رئيس كشتى برده بود ، همه را بيان كرد و جمع آمدن خود را با شيخ عبد الصمد مغربى بازگفت و ايشان را از قضيهء خاتم