مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
66
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
جوذر گفت : يا سيدى ، حاجت بازگو كه فرمان ترا ببرم و با تو مخالفت نكنم . مغربى گفت : اى جوذر ، فاتحة الكتاب برخوان . جوذر فاتحه بخواند . آنگاه مغربى بندى ابريشمين بدرآورده ، بجوذر گفت : بازوان مرا به اين بند ، استوار ببند و مرا در بركه بيفكن و ساعتى صبر كن . اگر ديدى كه دست من بيرون آمد ، دام انداخته ، مرا بسرعت بدر آور . و اگر ببينى كه پاى من از آب بيرون شد ، بدان كه من مردهام . مرا به حال خويشتن بگذار و استر و خرجين برداشته ، ببازار بازرگانان شو . و در آنجا يهودى شميعه نام را درياب و استر به او سپار . كه او يكصد دينار زر ، ترا بدهد . زرها ازو بگير و از پى كار خويشتن رو . ولى اين راز پوشيده دار . پس جوذر بازوان او را ببست و ببركهاش بينداخت . مغربى در آب فروشد . جوذر ساعتى بانتظار او بايستاد . ناگاه ديد كه پاهاى مغربى از آب بيرون آمد . جوذر دانست كه مغربى مرده است . درحال ، استر گرفته ، مغربى را به آب اندر بگذاشت و ببازار بازرگانان درآمد ، يهودى را ديد كه بكرسى نشسته . چون يهودى را چشم بر استر افتاد ، گفت : بيقين كه آن مرد هلاك گشته و او را هلاك نكرد مگر حرص او . پس استر از جوذر بستد و يكصد دينار به او بداد و پوشيدن راز به دو بسپرد . جوذر ، زرها گرفته ، برفت و از خباز ، نان خريده ، يك دينار به او داد . خباز ، وام خود را كه در ذمت جوذر داشت ، حساب كرد و به او گفت : نان دو روز تو در نزد منست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پس از آن جوذر نزد قصاب رفته ، يك دينار به دو داده ، گوشت بخريد و تتمهء دينار در نزد قصاب بگذاشت و نان و گوشت برداشته ، به خانه درآمد . برادران خود را ديد كه از مادر ، خوردنى همىخواهند و او ميگويد صبر كنيد تا برادر شما بازآيد . در آن ساعت ، جوذر به خانه درآمد .