مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
67
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برادران را بديد و نان و گوشت داد . ايشان بسان غولان به خوردن بيفتادند . آنگاه جوذر بقيت زرها بمادر داده ، گفت : اى مادر ، اين زرها بگير . هروقت كه برادران من بيايند ، از برايشان خوردنى شرا كن كه تا آمدن من گرسنه نمانند . پس جوذر شب را بروز آورده ، بامدادان دام برداشت و بسوى بركهء قارون همىشتافت و همىخواست كه دام بيندازد . مردى مغربى پديد شد كه بر استر سوار بود . او را تهيه ، بيش از مغربى روز نخستين بود . بر پشت استر ، خورجينى داشت كه در دو چشم خورجين او دو حقه بود . پس جوذر را سلام داد . جوذر گفت : يا سيدى ، عليك السلام . مغربى پرسيد كه : دى مغربى جز من كه بچنين استرى سوار بود ، بدين مكان آمد يا نه ؟ جوذر بيم كرده ، ماجرى پوشيده داشت و گفت : كسى درين مكان نديدهام . مغربى گفت : اى جوذر ، او برادر من بود كه پيش از من بدين مكان آمد . جوذر گفت : مرا ازو خبرى نيست . مغربى گفت : مگرنه تو بازوان او را بستى و ببركهاش بينداختى و او به تو گفت كه اگر دستهاى من از آب بيرون آيد ، دام بر من انداخته ، بسرعت مرا از آب بدر آور و هرگاه پاهاى من از آب بيرون آيد ، مرا بگذار و استر گرفته ، بشميعهء يهودى ببر كه او ترا صد دينار دهد ؟ چون تو او را ببركه انداختى ، پاهاى او از آب بيرون آمد و تو استر گرفته ، نزد يهودى بردى و او ترا يكصد دينار داد . جوذر گفت : اكنون كه تو همهء اينها ميدانى ، سؤال از بهر چيست ؟ مغربى گفت : قصد من اينست كه آنچه با برادر من كردهء ، با من نيز چنان كنى . آنگاه بند ابريشمين بدرآورده ، بجوذر بداد و گفت : بازوان مرا ببند و ببركهام بيفكن . اگر مرا نيز آن رود كه ببرادرم رفت ، تو استر گرفته ، نزد يهودى شو . كه او يكصد دينار زر ، تو را بدهد . جوذر چون اين بشنيد ، گفت : پيش من آى . مغربى پيش آمده ، جوذر ، بازوان او را استوار بست و ببركهاش بينداخت . مغربى در آب فرورفت . جوذر ساعتى بانتظار او بايستاد . ناگاه پاهاى مغربى از آب بدرآمد . جوذر گفت : اين هم سپرى شد . اگر خدا بخواهد ، هرروز يكى از مغربيان نزد من آيد كه من او را بازوان بسته ، ببركه در افكنم و او در بركه بميرد و از هر