مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
65
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اى جوذر ، مگر نان همىخواهى ؟ جوذر پاسخ نداد . خباز گفت : اگر تو را درمى نباشد ، سهل است . هر قدر كه ميخواهى ، نان بگير . جوذر گفت : ده درم نان همىخواهم . خباز ، نان داده ، ده درم ديگر نقد بشمرد و گفت : فردا بيست درم را از براى من ماهى بياور . جوذر نان برداشته ، نقد را گوشت بخريد و با خود گفت : اگر امروز روزى من به سختى رسيد ، انشاء اللّه فردا خداى تعالى گشايش عطا كند . پس نان و گوشت را به منزل آورده ، مادرش گوشت پخته ، بخوردند و بخفتند . بامداد برخاسته ، دام بگرفت . مادرش گفت : بنشين چاشت بخور . گفت : تو با برادران من چاشت بخوريد . كه من بصيد ماهيان همىروم . آنگاه بسوى دريا رفته ، يك بار و دو بار و سه بار دام در دريا انداخت . دام خالى برآمد و تا عصر از مكانى بمكانى همىرفت و دام همىانداخت و لكن صيد بدام اندر نمىافتاد . محزون و اندوهگين ، دام برداشته ، بازگشت و راه از پيش دكهء خباز داشت . چون بدانجا رسيد ، خباز را چشم بر وى افتاد . درحال ، ده درم نان و ده درم نقد به او بشمرد و گفت : اگر امروز صيد نياورده ، فردا خواهى آورد . جوذر خواست معذرت گويد . خباز گفت : برو . حاجت بعذرخواهى نيست . اگر صيدى كرده بودى ، با خود مياوردى . چون ترا تهىدست ديده ، دانستم كه صيد نكردهء . اگر فردا نيز صيد نكنى ، بيا نان و درم بستان و شرم مدار . كه ترا مهلت دهم . چون روز سيم برآمد ، جوذر آن روز را ببركه رفته ، تا وقت عصر بكوشيد . در آنجا چيزى نيافت . بسوى خباز بازگشته ، نان و درم ازو بستد . و تا هفت روز حال بدين منوال گذشت . پس از آن با خود گفت : امروز ببركهء قارون شوم . شايد چيزى صيد كنم . آنگاه دام برداشته ، ببركهء قارون شد و همىخواست كه دام ببركه اندازد كه يكى مرد مغربى پديد شد كه حلههاى فاخر پوشيده ، بر استرى سوار بود كه آن استر ، جل حرير زرين طراز داشت و خرجينى زرين بر استر نهاده بود . آن مرد از استر فرود آمد و جوذر را سلام داده ، به او گفت : اى پسر عمر ، مرا به تو حاجتى است . اگر آن حاجت روا كنى ، از من سودهاى گران ببرى و مرا بندهء خود گردانى .