مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

61

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خودتان را حاضر ساخته ، بدره بستانيد . آنگاه باغبان از دست ايشان خلاص يافته ، از پى كار خويش رفت . خاتمه حكايت چون حاضران اين سخنان از ملك‌زاده شنيدند ، گفتند : اى ملك ، پسر تو از ابناى زمان ، برتر و داناتر است . پس ملك پسر خود را به سينه گرفته ، جبين او را ببوسيد و از قضيت كنيزك بازپرسيد . ملكزاده به خدا و رسول سوگند ياد كرد كه : كنيزك ، مرا بخويشتن دعوت ميكرد . ملك سخن او را باور كرده ، بملك‌زاده گفت : داورى او را به تو دادم . خواهى بكش و خواهى آزاد كن . ملكزاده گفت : از شهر بيرونش كنم . پس ملكزاده او را از شهر بيرون كرده ، با پدر خود بكامرانى بسر ميبردند تا اينكه لشكر مرگ بديشان بتاخت . فسبحان من لا يموت . حكايت جوذر و نيز اى ملك ، شنيده‌ام كه : بازرگانى عمر نام ، سه پسر داشت كه نامشان سليم و سالم و جوذر بود . بازرگان ، ايشان را تربيت همىكرد تا بزرگ شدند . و لكن پدر ، جوذر را بيشتر دوست ميداشت . برادران بجوذر رشك مىبردند و او را ناخوش ميداشتند . چون بازرگان سالخورده بود ، بيم آن داشت كه بميرد و جوذر از برادران برنج اندر افتد . جماعتى از پيوندان خود با امناى قاضى حاضر آورد و تمامت مال خود را جمع كرده ، بايشان گفت : اين مال ، چهار بخش كنيد . ايشان مال را بخش كردند . بازرگان بهر يكى بخشى از آن بداد و بخشى را خود برداشته ، گفت : من در حيات ، مال بايشان بخش كردم كه پس از من منازعت در ميان نيفتد . و اين بخشى كه من خود برداشتم ، از براى معيشت خود و زن خود ،