مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
474
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و سيف الملوك را ماجرا چنين شد . و اما بديع الجمال چون در باغ ارم نزد پدر آمد ، كنيزكى را بجستجوى سيف الملوك بفرستاد . كنيزك ، سيف الملوك را نيافت و بسوى بديع الجمال بازگشته ، گفت : سيف الملوك را پديد نياوردم . بديع الجمال ، دربانان باغ را جمع آورد . سيف الملوك را از ايشان بپرسيد . ايشان گفتند : ما او را در پاى درختى نشسته ديديم كه پنج تن از قوم ملك ازرق در نزد او فرود آمدند و با او بحديث گفتن بنشستند . پس از آن دهان او را گرفته ، برداشتند و بپريدند . بديع الجمال چون اين سخن بشنيد ، كار بر او دشوار گشت . خشمگين برخاسته ، نزد پدر رفت و به او گفت : اين چه پادشاهيست كه خادمان ملك ازرق بباغ ما آمده ، مهمان ما را بردهاند و هنوز تو زندهاى ؟ و مادر ملك شهيال نيز پسر را سرزنش ميكرد و مىگفت : در حيات تو نبايد كسى بما اينگونه ستم روا دارد . ملك شهيال گفت : اى مادر ، اين آدمىزاده است و پسر ملك ازرق را كشته . ملك ازرق از جنيان است . اكنون كشندهء پسر بدست آورده . من چگونه بسوى او روم و با او بهر آدمىزاد ، چرا خصومت كنم ؟ مادرش گفت : ناچار بايد بسوى ملك ازرق روى و مهمان ما را ازو بخواهى . اگر زنده است ، او را گرفته ، بياورى . و اگر ملك ازرق او را كشته باشد ، ملك ازرق را با پيوندان و فرزندان او اسير كنى و ايشان را زنده نزد من آورى تا بدست خود ، ايشان را بكشم و مملكت او ويران كنيم . اگر تو آنچه گفتهام ، بجا نياورى ، ترا بهل نكنم و تربيت خويشتن بر تو حرام گردانم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مادر ملك شهيال چون اين سخنان با پسر بازگفت ، ملك شهيال لشگر را بيرون رفتن فرمود و از بهر پاس خاطر مادر و به حكم تقدير ازلى روى بسوى ملك ازرق گذاشت و با لشگرى انبوه همىرفتند