مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

475

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تا بملك ازرق برسيدند . ملك ازرق با لشگرى فزون از ستاره بمقابله برآمد . در ميان هردو لشگر ، آتش جنگ بالا گرفت . لشگر ملك ازرق شكست يافت . لشگريان ملك شهيال ، ملك ازرق را با فرزندان و بزرگان دولت او گرفته ، ببستند و در نزد ملك شهيال حاضر آوردند . ملك شهيال گفت : اى ازرق ، سيف الملوك كه مهمان من بود ، كجاست ؟ ملك ازرق گفت : اى شهيال ، من و تو از جنيانيم . چگونه از بهر آدمىزاد كه پسر مرا كشته ، خون هزار هزار جنيان ريختى ؟ شهيال گفت : اين سخنان بگذار . اگر او زنده است ، در نزد من حاضر آورد تا ترا با همه گرفتاران آزاد كنم . و اگر او را كشته باشى ، ترا با فرزندان و پيوندان تو بكشم . ملك ازرق گفت : اى ملك ، مگر يك تن آدمىزاد در نزد تو عزيزتر از من و پسران منست ؟ ملك شهيال گفت : ترا پسر ، ستمگرى كرده و دختران ملوك ربوده ، در قصر مشيد و بئر معطله گذاشته بود . ملك ازرق به او گفت : آن آدمىزاد در نزد من زنده است . و لكن تو در ميان من و او صلح ده . ملك شهيال در ميان ايشان صلح داد و ايشان را خلعت عطا كرد . و در ميان ملك ازرق و سيف الملوك ، حجتى در كشته شدن پسر ملك ازرق بنوشت كه ديگر كسى خون او را نخواهد و تا سه روز ملك ازرق بضيافت ايشان مشغول شد . پس از آن ، ملك شهيال ، سيف الملوك را بسوى مادر آورد . مادرش از زندگانى او فرحناك شد . و ملك شهيال از حسن و جمال و ادب و كمال سيف الملوك سخت در عجب بود . آنگاه مادر ملك شهيال حكايت سيف الملوك را از آغاز تا انجام بپسر خود فروخواند و آنچه او را با بديع الجمال در ميان رفته بود ، بازگفت . ملك شهيال گفت : اى مادر ، چيزى را كه رضاى تو در آن باشد ، من نيز خوشنودم . بديع الجمال را با سيف الملوك برداشته ، بسوى سرانديب شو و در آنجا عيش برپا كن . كه او جوانى است خوبروى و از بهر بديع الجمال ، بسى رنجها برده . پس از آن مادر ملك شهيال بسوى سرانديب سفر كرده ، بباغى كه از مادر