مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
473
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چگونه كشتى ؟ سيف الملوك گفت : من او را از بركت انگشترى كه در انگشت من است ، بكشتم . درحال ، دو تن از ايشان دستهاى او بگرفتند و دو تن ديگر پاهاى او را گرفته ، يكى ديگر دست بر دهان او نهاده و او را برداشته ، به هوا بپريدند . و در مملكت خويشتن فرود آمدند و او را در برابر ملك ازرق بداشتند و گفتند : اى ملك ، كشندهء پسرت را آوردهايم . ملك ازرق به او گفت : توئى كه پسر مرا بيگناه كشتى ؟ سيف الملوك گفت : آرى ، من او را كشتم . و لكن بىسبب نكشتهام . كه او به فرزند ملوك ستم كرده و ايشان را به بئر معطله و قصر مشيد برده و او را از پيوندان خود دور افكنده بود . من او را از بركت اين انگشترى كه در انگشت منست ، كشتهام . چون ملك ازرق دانست كه كشندهء پسرش سيف الملوك است ، درحال ، وزير خود بخواست و به او گفت : كشندهء پسر من همين است . اكنون در كار او راى تو چيست ؟ آيا او را ببدترين عقوبت بكشم يا بعذابهاى گوناگونش عذاب كنم ؟ وزير گفت : عضوى از او را ببر . يكى ديگر گفت : هرروز او را بيك گونه عذابى بيازار . و ديگرى گفت : انگشتان او را ببر و در آتش بسوزان . و يكى ديگر گفت : او را بر دار كن . و در نزد ملك ازرق ، اميرى بود بزرگ كاردان . و آن امير ، مشير مملكت بود . ملك ، مخالفت او نميكرد . آن امير برپاى خاسته ، زمين ببوسيد و گفت : اى ملك ، من در كار اين پسر اشارتى ميكنم و از تو امان همىخواهم . ملك گفت : ترا امان دادم . راى خويش با من بگو . گفت : اى ملك ، كشتن تو اين را درين وقت ناصوابست . از آنكه او اسير تست و در زير فرمان تو مىباشد . هر وقت كه او را بكشى ، توانى كشت . اين زمان تو صبر كن كه او ببستان ارم درآمده و بديع الجمال ، دختر ملك شهيال را تزويج كرده و از پيوندان ملك شهيال است . جماعت تو او را بىخبرگرفته ، بنزد تو آوردهاند . و او حالت خود را از تو و خادمان تو پوشيده نداشت . اگر تو او را بكشى ، ملك شهيال ، خون او را از تو بخواهد و لشگر بسوى تو بكشد و تو را طاقت مقاومت ملك شهيال نيست . ملك ازرق ، سخن او بپذيرفت و فرمود كه سيف الملوك را در زندان نگاه دارند .